<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993</id><updated>2011-07-08T01:06:52.538+04:30</updated><category term='رومن گاری'/><title type='text'>2ketab........تو کتاب</title><subtitle type='html'>توکتاب خوش آمدی</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://2ketab.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>21</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-8591381768978406953</id><published>2009-10-19T14:35:00.000+03:30</published><updated>2009-10-19T14:38:41.117+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/StxIi9K3W7I/AAAAAAAAAEI/hfwm1408y3M/s1600-h/moam.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394266219055897522" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 130px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/StxIi9K3W7I/AAAAAAAAAEI/hfwm1408y3M/s320/moam.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دیروز و امروز- سامرست موام - ترجمه عبدالحسین شریفیان &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سامرست موام داستان سرای شهیر انگلیسی ، با ارائه این داستان ضمن اینکه بخشی از زندگی نیکولو ماکیاولی ، سیاستمدار توانای ایتالیایی دوران رنسانس ایتالیا ، را به تصویر کشیده است، آشفتگی ها ، دسیسه پردازیها و فریبکاری های سیاستمداران دوران رنسانس ایتالیا را با آشفتگی های عصر حاضر مشابه دانسته است. وی این داستان تاریخی را آنگونه پرداخته است که هم مثل یک داستان پلیسی گانگستری نوین سرگرم کننده است و هم از زیبایی و شورانگیزی داستانهای بوکاچو، خالق داستان شیرین" دوکامرون" برخوردار شده است. خوندن این کتاب نشون می ده که آدم هرچقدر فریبکار باشه و احساس زرنگی بکنه یک نفر پیدا میشه که زرنگتر از اون باشه و همه نقشه هاش رو نقش بر آب کنه. خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد میکنم. چاپ دوم این کتاب خواندنی رو نشر چشمه در نمایشگاه امسال و به قیمت 3500تومان عرضه کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-8591381768978406953?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/8591381768978406953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/8591381768978406953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/StxIi9K3W7I/AAAAAAAAAEI/hfwm1408y3M/s72-c/moam.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-9062033266145023405</id><published>2009-09-12T16:46:00.004+04:30</published><updated>2009-09-12T16:56:31.020+04:30</updated><title type='text'>سور بز</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SquSrcK0fHI/AAAAAAAAAEA/rwsT3NjpwSM/s1600-h/26260.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5380555454817795186" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 165px; CURSOR: hand; HEIGHT: 217px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SquSrcK0fHI/AAAAAAAAAEA/rwsT3NjpwSM/s320/26260.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;سور بز- جشنی برای تمام فصلها&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iricap.com/author.asp?id=120" target="_blank"&gt;فیروز زنوزی جلالی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اشاره: هر كه با شمشیر زندگی كند، با شمشیر ـ هم ـ‌ می‌میرد&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;این را ما نمی‌گوییم، بلكه «اورانیا» زن چهل و نه ساله و شوربخت رمان «سور بز» (ص 179) به پدر پیر و مفلوكش ـ سناتور اگوستین كابرال، ملقب به «عقل كل» ـ می‌گوید. منتها بسیار دیر، چرا كه دیگر پیرمرد پاك از پا افتاده است. یوسا نیز برای جلوه‌گری و اثبات این گفته، طرح و توطئه‌ای معقول در می‌اندازد؛ كه سلسله رخدادهای رمان، گواه آن است.دست به نقد، و به‌عنوان اولین نشانه این ادعا، خود زندگانی تباه‌شده اورانیای نگون‌بخت. این زن تهی‌شده از شور زندگی، كه بعد از سی و پنج سال، به زادگاهش، «دومینیكن»، بازگشته است تا دلیل جفاهای بسیار پدر را در حكومت دیكتاتور «بورخیو»، ملقب به «بز» دریابد و علت سرنوشتی چنین چركناك را مورد مداقه قرار دهد.یوسا نیز از همین نقطه آغاز می‌كند، و خواننده را با اورانیا، همراه می‌كند، تا شاهد اشتیاق غم‌بار او باشد. اما دیری نمی‌گذرد كه سلسله رخدادهای بعدی رمان ـ كه تا حد غیر معقولی می‌رود تا مسئله اورانیا را از یاد و خاطر ما ببرد ـ نشان می‌دهد كه یوسا، عزم كرده كه بسیار جامع‌تر از اینها عمل كند؛ و قصد آن دارد كه پرده از روی بسیار ناهنجاریهای جامعه‌ای كه زیر یوغ حكومتی دیكتاتورانه است بردارد.یوسا در این رمان به نحوی هنرمندانه، روزگار تیره مردمانی را تصویر می‌كند كه از بدیهی‌ترین حقوق اوّلیه انسانی‌شان نیز محروم‌اند. از این رو، این حرف اورانیا، حرف بسیار سنجیده و خوش‌نشسته‌ای در جان اثر است، كه با اندكی جرح و تعدیل، می‌توان آن را به كلّ رمان تعمیم داد. و بی‌گمان، مدّ نظر یوسا نیز، جز این نبوده است.رمان «سور بز» را می‌توان جزو معدود رمانهای سیاسی موفقّی دانست كه پرداختی بسیار هنرمندانه و بی‌خل و خلاشه دارد. چرا كه نویسنده، به خلاف دیگر نویسندگان و رمانهایی كه از این دست، در تله جهت‌گیری و اعمال نظرگاه سیاسی خود ـ كه از خطرات بدیهی و معمول این‌گونه كارهاست ـ گرفتار نیامده، و توانسته است بی‌آنكه ردّ پایی از خود در رمان بر جا گذارد و یا به طرفداری از باورهای متعصبّانه‌ای دست بزند، طرحی درخور اعتنا دراندازد. كاری كه فقط از معدود نویسندگانی صاحب‌نام در حدّ یوسا ساخته است؛ و به نظر می‌رسد سایر نویسندگان، در نوشتن این دست رمانها توفیق چندانی به دست نیاورده‌اند. بنابراین، علی‌الحساب، همین را می‌توان به‌عنوان اوّلین امتیاز رمان «سور بز» به حساب آورد.«.... بالاخره توانستی سر در بیاوری كه چطور میلیونها آدم، له شده زیر بار تبلیغات و نبود اطلاعات، خوكرده به توّحش به زور تلقین و انزوا، محروم از اراده آزاد و حتّی كنجكاوی، به سبب ترس و عادت به بردگی و چاپلوسی، قادر بودند «تروخیو» را پرستش كنند. نه اینكه فقط از او بترسند. بلكه دوستش داشته باشند، همان‌طور كه بچه‌ها بالاخره دلبسته پدر و مادر مقتدر می‌شوند. به خودشان می‌باورانند كه شلاق و كتك به صلاحشان است، محض خیرخواهی است.» (ص 89 ـ 90)در دومینیكن و در آمریكای لاتین دهه 40 ـ 50، باورهایی این چنین، خود به تنهایی گواه موقعیت و سطح نگرش مردمان رمان است. و هواداران تروخیو، آنانی را كه صلاح تأدیب پدرانه را، به شرح فوق باور نكنند و یا بدان اعتراض داشته باشند، ابتدا با جمله‌ای نغز چون آنان «كه نه زیر آفتاب ما به دنیا آمدند و نه زیر مهتاب ما رنج برده‌اند» (ص 34) یكسر به كناری می‌نهند تا بعدها به نوعی، سر به نیستشان كنند. این نگرش امّا، اخطارهای دیگری را نیز مدّ نظر دارد. نظیر اخطاری كه پرون، دیكتاتور معروف آرژانتین، به تروخیو می‌دهد: «... مواظب كشیشها باشید. آنهایی كه من را از قدرت انداختند اولیگاركهای شكم‌گنده یا ارتشیها نبودند، همین كلاغ‌سیاهها بودند. یا باهاشان معامله كنید یا یك‌باره شرشان را بكنید.» (ص 39)همچنان كه می‌بینیم، یوسا در رمان «سور بز»، با تكیه بر این گفته‌ها می‌كوشد به جامعیتهای قابل تأمّل دیگری نیز دست یابد. نظیر اینكه: «تروخیو از اینها ابا دارد. چرا كه می‌داند اینان كاری كه می‌كردند، انگشت رساندن به او بود. از همان روز شوم 24 ژانویه 1960، دقیقاً شانزده ماه پیش، هر روز یك جوری انگشتی به او رسانده بودند. نامه‌ها، مراسم یادبود، عشای ربانی، مراسم دعاخوانی، وعظ و خطابه. هر چیزی كه آنها علیه او می‌گفتند تا آن سر دنیا می‌رفت، و روزنامه‌ها و تلویزیونها از سقوط قریب‌ الوقوع تروخیو حرف می‌زدند. چرا كه دیگر كلیسا پشت به او كرده ]بود[.»رمان «سور بز» را، به همین دلایل می‌توان «رمان افشا» نامید. با وجود اینها، یك چیز را تروخیو بسیار خوب می‌داند؛ و آن اینكه «سیاستمدار نباید برای تصمیماتش پشیمانی بخورد. هیچ وقت از هیچ كار پشیمان نشده بود. آن دو تا اسقف را زنده زنده جلو كوسه‌ها می‌انداخت.» (ص 43)نگرشهایی از این دست، در طول رمان‌ آن‌قدر زیاد است كه تصّور می‌رود یوسا هنگام نگارش این اثر، مدام، گوشه چشمی به كتاب «شهریار» ماكیاول داشته است و حتّی می‌توان رمان را به نوعی داستانی شده قسمتی از اندیشه‌های ماكیاول دانست. با همه این احوال، در جاهایی به نظر می‌آید كه خود دیكتاتور، از چنبره نیروهای اطلاعاتی‌اش ـ و مدار قدرت اصلی ـ كمی عقب‌تر است.«رئیس سازمان اطلاعات اخم‌كنان گفت: عالی جناب، دیگر خیلی دیر است. دیروز انداختیمشان پیش كوسه‌ها. زنده زنده، همان‌طور كه فرمودید.» (ص 43)به هر حال، ولی‌نعمت و پدر ملّت، بی‌برو برگرد، خود تروخیو است. دیكتاتوری كه وفاداران سرسپرده و بی‌شماری دارد كه «تروخیست» نامیده می‌شوند. تروخیستها همه جا هستند! بین دوستان و حتّی در بین ـ مثلاً ـ دشمنان! این را دیگر تروخیستهای چكمه‌پوش هم می‌دانند. زیرا هنوز آن‌قدر هوشمندی دارند كه از بسیار راز و رمزهای بدیع سیاست‌مدارانه آگاه باشند: «... سرهنگ شاید آدم خبیثی باشد، اما خیلی به درد رئیس می‌خورد: هر چیز بدی را گردن او می‌اندازند و تمام كارهای خوب را از تروخیو می‌دانند. چه خدمتی بهتر از این؟ اگر حكومتی بخواهد سی‌سال سر پا باشد به آدمی مثل «جانی آیس» احتیاج دارد، كه حاضر است دستش را توی گه فرو كند، و اگر هم لازم باشد با تمام هیكل، تا فرق سرش توی گه برود. این مرد سپر بلای خوبی است. اگر سرگرد از پشت هوای رئیس را نداشته باشد، همان بلایی سرش می‌آید كه سر «پرس خیمه نس توی ونزوئلا، باتیستا ]دیكتاتور كوبا در سال 1959 با انقلاب كوبا سرنگون شد[ توی كوبا و پرون توی آرژانتین آمد.» (ص 64 ـ 63)ژرفای این‌گونه نظرگاهها امّا، در محدوده دومینیكن خلاصه نمی‌شود، بلكه سیاستهای حكومت تروخیو، ابعاد وسیع‌تری دارد.« ... چون تا وقتی دشمن داخلی ضعیف و پراكنده است، كاری كه دشمن خارجی می‌كند مهم نیست. بگذار ایالت متحد تا می‌خواهد هوار بزند، او آ اس جفگ بپراند، ونزوئلا و كاستاریكا جیغ و داد راه بیندازند. هیچ غلطی، نمی‌توانند بكنند. در واقع با این كارهاشان باعث می‌شوند مردم دومینیكن عین یك مشت بسته دور رئیس جمع بشوند.» (ص 66ـ65)بسیار نشانه‌هایی از این دست بیانگر آن‌اند كه یوسا در رمان «سور بز» با نگاهی كاملاً سیاستمدارانه و قلمی متفاوت به میدان آمده است. قلمی با رگه طنزی پنهان و تلخ، كه چون نیشتر، روح انسان آگاه را زخمی می‌كند. او در این رمان، روزگار مردمانی را به پیش نما می‌آورد كه در شرایطی جبری، تا مغز استخوانشان تروخیست می‌نمایند و از هیچ كاری برای اثبات وفاداری‌شان به تروخیوی دیكتاتور ابا ندارند. حتی اگر بخواهند، می‌توانند مانند سناتور اگوستین كابرال، دختر چهارده ساله‌شان ـ اورانیا ـ را دو دستی به دیكتاور تروخیو پیشكش كنند!به نظر می‌آید برای درك موقعیت رمان، همین نمونه‌ها بس باشد؛ و ـ به قول یكی از شخصیتهای رمان ـ دیگر لازم نیست بیش از این، شكر روی هر چیزی بپاشیم!رو راست باید گفت كه رمان یوسا، به خاطر پرداخت بی‌پروایش، رمان چرك و ریم‌آلودی است. برهنه و بی‌حیا و ابلیسی. چون پیرنگ رمان، به تمامی بر بازنمایی عریانیها و بی‌شرمیهای محتوم قدرتهای خودكامه اصرار دارد؛ و توفیق یوسا نیز، در پیش نما آوردن همینهاست. و ظاهراً ناگزیر از ذكر پاره‌ای منهیات است كه با اصول اخلاقی منافات دارد. چرا كه شاید یوسا بدین نتیجه رسیده است كه فقط با بیان عریان آنها می‌شود به بازنمایی خصلتهای نفرت‌بار و شیطانی و همچنین قسمت تاریك روح بشری، به شكلی شفاف دست یافت. نام رمان نیز نامی كاملاً ایمایی و دو وجهی است. «سور»، به معنای جشن است. و «بز» نیز لقب بورخیو، دیكتاتور دومینیكن. منتها از فحوای امر چنین بر می‌آید كه این جشن، به واقع جشن نیمه‌شیطانی آدمهایی است كه در مدار بسته جامعه‌ای مورد ظلم قرار گرفته در حال احتضارند، بی‌آنكه كاری ازشان ساخته باشد.كلیت ماجراهای رمان نیز، گرچه در دومینیكن ـ یكی از كشورهای آمریكای جنوبی ـ جریان دارد، ولی شكل رخدادها به‌گونه‌ای است كه می‌توان آن را به راحتی به تمام كشورهایی كه به دست دیكتاتورهای نظامی اداره می‌شوند تعمیم داد. یوسا در این اثر خاص، نویسنده‌ای پرده‌در و تا حد استادانه‌ای مسلّط به ابزار كار سیاست و قلم است. از امتیازات درخور اعتنای دیگر رمان، می‌توان به قصه پر افت و خیز و پر حادثه آن اشاره كرد؛ در، درانداختن ماجراهای گوناگون و بزنگاههای ممتازی كه حتی خواننده عام را هم به دنبال می‌كشد. و خود همین امر، بیانگر آن است كه یوسا می‌داند داستان ـ حال از هر جنس ـ باید در ابتدای امر دارای قصّه‌ای بدیع و نیرومند باشد. و بی‌دلیل نیست كه او، بسیار پیشترها، در رمان «جنگ آخر زمان» نیز از قصه‌ داستانی پر كشش و نفس‌گیر استفاده كرده است. از این نظر، می‌توان كار یوسا را به رمانهای پلیسی گراهام گرین شبیه دانست. آوار نمودن انبوهی از رخدادهای پر هیجان بر سر خواننده با ریتمی تند، تا او را نفس‌گیر كند. براساس همان اصل پذیرفته شده «بعد چه خواهد شد؟» و لابد بی‌دلیل نیست كه یوسا، پیش از نوشتن رمان «جنگ آخر زمان»، آن همه وسواس به خرج داد و به كشور بیگانه رفت تا جزء به جزء رخدادهای تاریخی ملّتی دیگر را در قصه‌ای نیرومند و جاذب فراهم آورد.در اینجا، بازگویی رخدادهای رمان، به دلیل تنوع بیش از حد آنها و ایجاد اطناب در كلام صحیح نیست. ولی آنچه كه در این مختصر می‌توان به‌ آن اشاره كرد، جز مسئله اورانیا و پدر بیمارش، سناتور اگوستین كابرال، ماجرای ترور دیكتاتور است به دست چند نفر از انقلابیون، كه به رغم داشتن باورهای مسلكی متفاوت و انگیزه‌های كاملاً متفاوت سیاسی و فردی، اینك با هم در قتل تروخیو همداستان شده‌اند، و سرانجام او را نیز از پا درمی‌آورند.«.. كشتن هر كس، نه. كم كردن شرّ جبّار، چرا. تا به حال اصطلاح جباركشی به گوشَت خورده؟ در موارد فوق‌ العاده، كلیسا اجازه این كار را داده. این را قدیس توماس آكویناس نوشته.» (ص 49) نویسنده برای ترور تروخیو به دست انقلابیون، به توجیهات معقولی از این دست نیز می‌پردازد، تا نشان دهد عوامل جهت‌دهنده و تعیین‌كننده در رمان از دل خودشان جوشیده و بیرون آمده‌اند و نه اینكه او آنها را به رمان تحمیل كرده باشد.یوسا اما، پیرنگ داستان را ـ كه به راحتی می‌توانست آن را در قالب داستانی با پیرنگ كلاسیك بیان كند ـ با شیوه معمول خودش عمدآً به هم ریخته است تا به پارامترهای رمان نو، وفادار مانده باشد. فصلهای داستان، هر بار با حضور شخصیتی جدید و حوادثی كه بر او گذشته است، ادامه پیدا می‌كند. به واقع، پیرنگ داستان چون پازل در هم ریخته‌ای است كه در جای‌جای كتاب پراكنده شده است تا خواننده، خود آنها را منظم كند و به آنها سر و سامانی دهد، منتها این آورد و بردها ـ علی‌رغم صورت ظاهرش ـ آن‌قدر پیچ و تاب ندارد كه خواننده را سردرگم كند.زمان داستان نیز پیرو همین قاعده است. زمان به هم ریخته‌ای است كه در طول یك فاصله زمانی سی و پنج ساله در نوسان است. یوسا، با نشستن در ذهن هر شخصیت انقلابی كه قصد ترور تروخیو را دارد، بلافاصله انگیزه‌های او را مورد كندوكاو قرار می‌دهد. منتها، نه پیوسته؛ كه در فصلهایی متفاوت. او، انگیزه‌های انقلابیون را برای ترور دیكتاتور، شخصی یا سیاسی عنوان می‌كند، تا به دیكتاتورستیزی، جامعیت داده باشد. و این، شگرد هنرمندانه‌ای است برای گریز از احتمال سقوط در جانبداری از یك مرام خاص. هر چند او در این راه، توفیق كافی به دست نیاورده است. زیرا انگیزه‌های یكی دو نفر از انقلابیون، اگر نگوییم ضعیف‌اند و چنان كه باید قوام نیافته‌اند، لااقل به قوّت انگیزه‌های سایر انقلابیون، نیستند. پیرنگ اثر نیز، از نظر منطق و رابطه علت و معلول، دچار كاستیهایی است، كه با اصول پذیرفته شده در این‌‌باره، همخوانی ندارد.ستوان دوم گارسیا گررو، كه قصد ازدواج با لوئیزا را دارد، حسب معمول قوانین جاری، مشخصات همسر آینده‌اش را به سازمان اطلاعات ارتش ارسال می‌كند، تا آنها در صورت تأیید صلاحیت دختر و خانواده‌اش، اجازه ازدواج صادر كنند. قدر مسلم، سلسله مراتب ارتش، چنین اقتضا می‌كند كه جواب مثبت و یا منفی یك ستوان دوم را، افسر مافوقش و یا سازمان اطلاعات ارتش بدهد. ولی یوسا به راحتی، این قانون بدیهی و ساده را نادیده می‌گیرد؛ و برای ابلاغ پاسخ منفی این تقاضای ابتدایی و معمولی، ستوان را با ولی‌نعمت ملت، یعنی عالی‌جناب تروخیو هم‌كلام می‌كند. تروخیو به او پاسخ می‌دهد: «پرونده خدمتی به این خوبی، نباید به خاطر ازدواج با خواهر یك كمونیست لكه‌دار بشود. در دولت من، دوست و دشمن با هم نمی‌جوشند.» (ص 56)استدلال جناب دیكتاتور، هر چه باشد، این ملاقات به ضرب و زور دگنك در رمان گنجانده شده است. غرض یوسا این بوده است كه به طور مستقیم یا غیر مستقیم، مثلاً انگیزه ترور او را توسط یكی از انقلابیون، موجه جلوه دهد.از دیگر موارد شاخص ضعفهای رمان، می‌توان به گفت‌وگوی اورانیا و پدر بیمارش اشاره كرد.به‌عنوان یك اصل در مورد گفت‌وگونویسی، دیگر این قاعده پذیرفته شده است كه گفت‌وگوی دو نفر، زمانی منطقی است كه اگر به فرض، فرد سومی نیز در كنار آنها باشد، آن گفت‌وگو آن قدر جاذب باشد كه كنجكاوی و توجه نفر سوم را نیز جلب كند. ولی یوسا در كلیه گفت و نگفتهای بین پدر و دختر، حرفهایی را در دهان اورانیا می‌گذارد كه جزو بدیهی‌ترین رخدادهایی است كه بین آن دو اتفاق افتاده است، و كما بیش باید هر دو از آنها خبر داشته باشند. به عینه پیداست كه یوسا اهتمامش بر آگاهی دادن به خواننده است و نه اینكه لزوماً پدر یا دختر، از كم و كیف گفته‌ها، خبر ندارند. حالا می‌گذریم از این مورد قابل اعتنا، كه طبیعتاً از دختری در شرایط تحصیلی اورانیا، آن هم در سن و سال پختگی ـ چهل و نه سالگی ـ گفتن پاره‌ای از حرفهای زشتی در مورد مسائلی، كه به واقع پدرش در آنها نقش چندانی نداشته، بعید است. آن هم پدری بیمار و در حال موت! ضمن اینكه در این صحنه‌ها، موارد بسیاری از تناقص‌گویی، بین پدر و دختر وجود دارد.«ببینی» تكیه كلام اورانیاست. و این دیگر روشی كلیشه‌ای و نخ‌نماست كه نویسنده بیاید با تأكید، از زبان شخصیتی، كلمه‌ای را مدام تكرار كند. ولی وقتی همین تأكید را در زبان تروخیو و پدر و عمه نیز می‌بینیم، آن را جزو ضعف گفت‌وگو نویسی می‌گذاریم؛ گرچه این نویسنده كسی چون ماریو بارگاس یوسا باشد.«... سطح سرمه‌رنگ اقیانوس با رگه‌هایی از كف در خط دور دست افق با آسمانی سربی‌رنگ یكی می‌شد، اما اینجا در ساحل، موجهایی هیاهوگر با كاكل سپید برگذرگاه ساحلی و مالكون می‌خوردند، و او می‌توانست تكه‌هایی از جاده پهن را از لابه‌لای نخلها و درختان بادام در دو سوی جاده ببیند.» ( ص 8)در جایی كه همه قدرت قلم یوسا در این است كه ما شرح روایدادها را ـ مانند نمونه بالا ـ بی‌واسطه نویسنده و غیبت كامل او در متن پی می‌گیریم، طبعاً دیگر جمله «دوباره به زمان حال برمی‌گردد و تكرار می‌كند» (ص 90) جایی ندارد؛ و ذكر این عبارت، لااقل از یك نویسنده حرفه‌ای، بعید است.مسلماً ترتیب رخدادهای هر اثر و نیاز روایت، باید با روحیه آدمهای رمان متناسب باشد؛ و خواننده گرچه خاصه‌های انتسابی به شخصیتها را می‌پذیرد، ولی نویسنده نمی‌تواند خارج از حیطه و بنیه شخصیتهای داستان، آنها را مجبور به ترك عادت كند؛ مگر اینكه زمینه‌های لازم را برای استحاله احوال آنان، از پیش تدارك دیده باشد. هر چند بخواهد این‌طور توجیه كند كه : «اورانیا آه‌كشان می‌گوید: فكر نكن من از آن آدمهای عصبی شده‌ام. هنوز نشده‌ام، پدر. كاری كه الان دارم می‌كنم، یعنی كند و كاو در گذشته، جست‌وجو در ته و توی خاطرات، كاری است كه هیچ وقت نمی‌كردم.» (ص177)رمان، در ترجمه، هنگام ذكر كلمات ناپسند، از قاعده معقولی پیروی نمی‌كند. گاه جای كلماتی سه نقطه قرار داده شده است و گاه در مورد كلمات مترادف ـ اگر نگوییم بسیار زشت‌تر ـ این اصل رعایت نشده است.و سرانجام اینكه، باید اذعان كرد كه كار عبدا... كوثری در ترجمه رمان «سور بز»، اگر چیزی بیشتر از ترجمه رمان «جنگ‌ آخر الزمان» در برنداشته باشد بی‌گمان كمتر نیست، و حق این است كه برای برگردانی چنین نرم و سلیس، به او دست مریزاد بگوییم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-9062033266145023405?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/9062033266145023405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/9062033266145023405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2009/09/blog-post_12.html' title='سور بز'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SquSrcK0fHI/AAAAAAAAAEA/rwsT3NjpwSM/s72-c/26260.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-4326764419759449296</id><published>2009-09-06T12:24:00.003+04:30</published><updated>2009-09-06T12:31:43.535+04:30</updated><title type='text'>هرج و مرج محض</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SqNsUrygpyI/AAAAAAAAAD4/0Ob9CrkR5vI/s1600-h/q8gpcwy5sdq5ftfk6z5d.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5378261482618267426" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 225px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SqNsUrygpyI/AAAAAAAAAD4/0Ob9CrkR5vI/s320/q8gpcwy5sdq5ftfk6z5d.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;کتاب هرج و مرج محض&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;: مطالب پشت جلد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;فردا چهارمین سالگرد روزیه که این پشه حکومت خودش رو بر من و خونه ام شروع کرده . باعث خجالتمه که یک چنین حشره کوچکی منو اینطور شکست داده و اسیرم کرده اما از یک طرف دیگه ، وقتی فکر میکنم که قبل از این اسیر دست و تصمیم آدمایی بودم که اندازه یک آمیب هم فکر و شعور نداشتن و حالا دست کم گرفتار یک پشه هستم که می دونم دست کم اندازه یک پشه فکر و شعور داره ، یه کم آروم میگیرم.هرج و مرج محض که اول اسمش خرتوخر بود بعد شیر تو شیر و آخر سر این – مجموعه ای از داستانها و نمایشنامه های وودی آلن ، فرناندو سورنتینو و حسین یعقوبی است.توصیفنامه ای هجوآلود از جهان معاصر آدمها و باقی مخلفاتش درقالب های مختلف و متفاوت طنز&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;:قسمتهایی از متن کتاب&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;وودی آلن بعنوان معرفی خودش در مقدمه کتاب متن زیر رو میاره&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چون در کتابهای قبلی در مورد زندگی فعلی من به اندازه کافی نوشته شده میخوام اینبار درباره زندگی بعدیم بنویسم: خب زندگی بعدی من .... میدونین این دففعه میخوام زندگیمو از آخر شروع کنم. فکرشو بکنین اولش عین زامبی ها از زیر یه خروار خاک بلند میشین و میرین ساکن خانه سالمندان میشین . اونجا روز به روز حالتون بهتر میشه تا اونجا که بعد از مدتی بخاطر اینکه حالتون از بهتر خیلی بهتر شده با تیپا میندازنتون بیرون اون وقت میرین سر کار. در همون روز اول کارتون یه مهمونی ویژه براتون میگیرن و یه ساعت طلا همراه با پاداش یک عمر خدمت دولتی رو بهتون میدین.بعد شما به مدت چهل سال همون جا کار میکنین تا جوون بشین. حالا مهمونی میرین، مهمونی میدین و حسابی خوش میگذرونین.چیز میخورین قشنگ چیز میکنین یعنی تفریح میکنین. بعد آماده رفتن به دبیرستان میشین بعدش هم میرین دبستان که درساش خیلی راحت تر از دبیرستانه. کلاس اول رو که تموم کردین تبدیل به یه بچه میشین و صبح تا شب فقط بازی میکنین. دیگه هیچ مسئولیت و هیچ غم و غصه ای ندارین.شما روز به روز بچه و بچه تر میشید تا اینکه تبدیل به یه نوزاد میشین.بعد نه ماه آخر زندگیتون رو در حالت شناور تو یه چشمه ی آب معدنی لوکس گرم و نرم با شرایط تهویه و تغذیه عالی سپری میکنین و دست آخر ... دست آخر هم پایان عمرتون مصادف میشه با رسیدن به اوج لذت.... فوقالاده است! مگه نه؟ وودی آلن – سپتامبر 2005این کتاب رو حسین یعقوبی ترجمه کرده که کتاب مرگ در میزند وودی آلن رو هم ایشون ترجمه کرده بودند . انصافاً هم خوب از آب در اومده. من که از خوندن کتاب خیلی لذت بردم . مخصوصاً طنز وودی آلن که ظرافتهای خاص خودش رو داشت&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این کتاب را انتشارات مروارید و به قیمت 4100تومان روانه بازار کرده است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-4326764419759449296?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/4326764419759449296'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/4326764419759449296'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='هرج و مرج محض'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SqNsUrygpyI/AAAAAAAAAD4/0Ob9CrkR5vI/s72-c/q8gpcwy5sdq5ftfk6z5d.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-6994432256279593005</id><published>2008-07-24T18:52:00.008+04:30</published><updated>2009-09-06T12:35:54.725+04:30</updated><title type='text'>مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SIiTlHiO57I/AAAAAAAAACo/wUCH9Lafe3M/s1600-h/bovari.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5226589633450534834" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SIiTlHiO57I/AAAAAAAAACo/wUCH9Lafe3M/s320/bovari.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; مادام بوواري در ايران در ابتدا در سال 1321 توسط بنگاه مطبوعاتي صفي عليشاه به‌طور خلاصه چاپ شد. بعد از آن در سال 1341 به همت مشفق همداني توسط انتشارات امير كبير منتشر شد و سال‌ها پس از آن توسط آقايان محمد قاضي و عقيلي دوباره مورد بازنگري قرار گرفت و به طبع رسيد. ترجمه‌اي كه با وجود رواني نثر، علاوه بر سبك و گويشي قديمي مشكلات ويراستاري نيز دارد. اما ترجمه جديد مهدي سحابي از مادام بوواري نسبت به ترجمه‌هاي پيش از خود از ايراد‌هاي كمتري برخوردار است، مترجم باسابقه‌اي كه تربيت احساسات فلوبر را نيز ترجمه كرده است. با خواندن اين دو اثر ارزشمند است كه مي‌توان سرچشمه جهاني را كه پروست مي‌آفريند يافت.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مطلب زیرر ا آقای آرش نقیبیان نوشته است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکصد‌ و پنجاه سال از نگارش رمان ماد‌ام بوواری می‌گذرد‌. کتابی که غالب منتقد‌ان اد‌بی بر اهمیت آن و خوانش‌های مکرر از آن تأکید‌ کرد‌ه‌اند‌. بی‌شک نگارش یاد‌د‌اشتی د‌رباره‌ی این کتاب و پیرامون ترجمه‌ی جد‌ید‌ی که مهد‌ی سحابی از آن به د‌ست د‌اد‌ه است کار ساد‌ه‌ای نیست و قبل از هرچیز باید‌ به تولد‌ و جریان شکل‌گیری این شاهکار فخیم اد‌بیات فرانسه بپرد‌ازیم. فکر اصلی این کتاب از ماجرایی که به نامِ «قضیه‌ی د‌لونه» د‌ر مطبوعات آن روز فرانسه شهرت یافته بود‌ گرفته شد‌ه است:‌ اوژن د‌ولامار معروف به «د‌لونه»‌ کارمند‌ وزارت بهد‌اری و زنش، د‌لفین کوتوریه د‌قیقاً همان پرسوناژهای شارل و اِما بوواری د‌ر کتابِ فلوبر هستند‌. تمامی شخصیت‌های د‌استان مشخصاً از این رخد‌اد‌ وام گرفته شد‌ه‌اند‌. رود‌لف بولانژه، اومه‌ی د‌اروساز و... اجزای د‌استان امّا ساخته و پرد‌اخته‌ی ذهنِ خلاقِ فلوبر است.&lt;br /&gt;نگارش رمان ماد‌ام بوواری از سپتامبر 1851 تا آوریل 1856 طول کشید‌. فلوبر د‌ر طول این 5 سال تقریباً از ملکش، کرواسه، خارج نشد‌. هر روز پشتِ میز کار می‌نشست و جز چند‌ خطی نمی‌نوشت، ولی مرتباً آن‌ها را تغییر می‌د‌اد‌ و د‌وباره می‌نوشت و چون محکوم به اعمالِ شاقه‌ای سخت کار می‌کرد‌. جالب اینجاست که بعد‌ از مد‌تی کار، فلوبر شیفته‌ی اثرش شد‌ و با پرسوناژهای د‌استانش همد‌لی غریبی احساس کرد‌ تا جایی که گفت:‌ «ماد‌ام بوواری خود‌ منم.» د‌ر مجموعه مکاتبات و نامه‌هایی که پس از مرگش از او به چاپ رسید‌ه است به صد‌ها مورد‌ از این واگویه‌های اد‌بی برمی‌خوریم و متوجه‌ می‌شویم که فلوبر د‌ر طی این سال‌ها به مثابه انسانی سِحرزد‌ه و مفتون‌شد‌ه زند‌گی می‌کرد‌ه، او مفتونِ رمانش شد‌ه بود‌. بعد‌ها به ماکسیم د‌وکان از نزد‌یک‌ترین د‌وستانش می‌گوید‌:‌ «وقتی د‌اشتم صحنه‌ی سم خورد‌ن اِما بوواری را می‌نوشتم مزه‌ی آرسنیک را د‌ر د‌هنم حس می‌کرد‌م!» راز حیات شگفت‌انگیز این رمان و تمامی نوشته‌های فلوبر به تعبیر موریس بلانشو، نویسند‌ه و فیلسوفِ معاصر فرانسوی، د‌ر د‌و نکته نهفته است: اول واقع‌گرایی و رئالیسم د‌ر حواد‌ث و د‌وم رنج و مرارت د‌ر نگارش.‌ فلوبر هر پاراگرافِ د‌استان‌هایش را بارها و بارها از نو می‌نوشته و وسواس او د‌ر نگارش ما را به یاد‌ جمله‌ی ویلیام فاکنر می‌اند‌ازد‌ که می‌گفت:‌ «کار اد‌بی عرق‌ریزان روح است.»&lt;br /&gt;د‌استان با آمد‌ن شاگرد‌ «تازه‌ای» به یک د‌بیرستان شهرستانی آغاز می‌شود‌. خوانند‌ه‌ی کتاب مسیر زند‌گی‌ این پسربچه را د‌نبال می‌کند‌ که طبیب بهد‌اری است و با زنی که ماد‌رش برای او می‌گیرد‌ عروسی می‌کند‌. زن از او بزرگ‌تر است و او را سخت د‌وست می‌د‌ارد‌ ولی د‌ر مود‌ او مستبد‌انه عمل می‌کند‌. شارل بوواری ضمن بازد‌ید‌های پزشکی و کاری‌اش به د‌ختری برمی‌خورد‌ و عاشق او می‌شود‌. د‌ختر که اسمش (اِما رئو) است فرزند‌ مالک متمولی است و د‌ر یک صومعه و تحتِ تعالیم سختِ کاتولیکی رشد‌ه کرد‌ه است و تمام این‌ها د‌ر سر و قوه‌ی تخیلِ اِما نوعی سود‌ازد‌گی و خیال‌پروری را راه د‌اد‌ه است. تصورات و تخیلاتی د‌ر سر د‌ختر پید‌ا شد‌ه که تحققِ‌ آن‌ها د‌ر زند‌گی متوسط با شارل بوواری به انجام و نتیجه نخواهد‌ رسید‌. پس از مد‌تِ کوتاهی از عروسی، اِما د‌چار سرخورد‌گی می‌شود‌؛ زیرا عروسی آنچه را او انتظار د‌اشت به ارمغان نیاورد‌ه است.&lt;br /&gt;اِما بوواری زایید‌ه‌ی جهان اید‌ه‌آلیسم است و روحش با رومانتیک‌ها پیوند‌ عمیقی د‌ارد‌. و این خطایی است که نویسند‌ه‌ی رئالیستی چون گوستاو فلوبر هرگز نمی‌تواند‌ از آن بگذرد‌. کم‌کم شرایط روحی اِما به هم می‌ریزد‌ و شارل به خاطر او مکان و شهر زند‌گی‌شان را تغییر می‌د‌هد‌. با شروع بخشِ د‌وم که با د‌وران آبستنی اِما آغاز می‌شود‌ خوانند‌گان د‌استان با مرد‌مان شهر یونویل و به‌ویژه با اومه‌ی د‌اروساز آشنا می‌شوند‌. اِما به محض استقرار د‌ر یونویل به شاگرد‌ محضرد‌اری به اسم لئون برمی‌خورد‌ که آد‌اب و رفتاری د‌قیق و شایسته د‌ارد‌. این د‌و بلافاصله شیفته‌ی همد‌یگر می‌شوند‌، ولی پس از چند‌ی این عشقِ بی‌سرانجام، نافرجام می‌ماند‌ چرا که جوان شهرستانی به پاریس می‌رود‌. پس از چند‌ی اِما بوواری به نجیب‌زاد‌ه‌ای روستایی و زنباره به نام رود‌لف بولانژه برمی‌خورد‌. او نیز د‌ر ذهن سود‌ازد‌ه‌ی‌ اِما مرد‌ اید‌ه‌آل اوست که با اسب سفید‌ خوشبختی به د‌نبالش آمد‌ه است.&lt;br /&gt;اِما از رود‌ولف می‌خواهد‌ که با هم فرار کنند‌. رود‌ولف که وضع را چنین می‌بیند‌ او را ترک می‌گوید‌. د‌ر خلالِ این حواد‌ث، فلوبر آد‌اب و رسوم و سنت‌های جالبی از شهر و مرد‌مانِ ایالتِ نورماند‌ی د‌ر قرن 19 به د‌ست می‌د‌هد‌. فرار رود‌ولف برای اِما ضربه‌ی وحشتناکی است و خیال می‌کند‌ به‌زود‌ی خواهد‌ مُرد‌؛ ولی حالش کم‌کم به جا می‌آید‌ و د‌چار یک بحرانِ عرفانی می‌شود‌. شارل همسرش را به روآن می‌برد‌، د‌ر صحنه‌ی تئاتر ا‍ِ‌ما به لئون برمی‌خورد‌. شارل بی‌احتیاطی می‌کند‌ و همسرش را د‌ر روآن می‌گذارد‌ و خود‌ش به یونویل برمی‌گرد‌د‌. لئون جوان که د‌ر پاریس تجربه اند‌وخته این بار شجاعت بیشتری به خرج می‌د‌هد‌ اما بوواری ترتیبی می‌د‌هد‌ تا بد‌ون شوهرش به روآن برگرد‌د‌ و د‌ر آنجا رفیقه‌ی لئون می‌شود‌ و با این عمل آرامشی گذرا د‌ر زند‌گی اِما بوواری پد‌ید‌ می‌آید‌.&lt;br /&gt;تنها اشکال ماجرا د‌روغ‌هایی است که اِما باید‌ مرتباً به همسرش بگوید‌ و برای د‌ید‌ارهای عاشقانه‌ی خود‌ با لئون زمینه‌سازی کند‌.&lt;br /&gt;اِما برای تجمل‌پرستی و مد‌گرایی که سخت بد‌ان وابسته است مرتب قرض روی قرض بالا می‌آورد‌. تاجر پیر و رِباخواری به اسم لورو او را محکوم می‌کند‌ که ظرف 24 ساعت باید‌ مبلغ 8,000 فرانک بپرد‌ازد‌. زن جوان سرگشته و بی‌نوا برای د‌ریافت کمک به سوی لئون که د‌یگر از د‌ست او خسته و سیر شد‌ه می‌رود‌ و د‌ستِ رد‌ به سینه‌اش می‌خورد‌. بعد‌ به نزد‌ رود‌ولف می‌رود‌ که رد‌ کمک از سوی او به مثابه تیر خلاصی است که اِما را از پای د‌رمی‌آورد‌ و با زهر آرسنیک د‌ر حضور شوهرش خود‌ را می‌کشد‌.&lt;br /&gt;اما بوواری قربانی ناسازگاری بین حقیقت زند‌گی و تصور و توهمی می‌شود‌ که د‌ر ذهن خود‌ از زند‌گی ساخته است. عینیت فلوبر و نگاه سرد‌ و سخت او به وقایع حیات انسان طبعاً به سمتِ محکومیت هرچه بیشتر اِما بوواری پیش می‌رود‌.&lt;br /&gt;فلوبر همچون پزشکی بی‌روح کالبد‌ جامعه‌‌اش را می‌شکافد‌ و معتقد‌ است نویسند‌ه همچون تاریخ‌نویس باید‌ مورخ جامعه‌اش و طبقات آن باشد‌. بی‌گمان تأثیر رئالیسم قرن 19 فرانسه و نوابغی چون فلوبر و بالزاک د‌ر جریان‌های فلسفی ـ‌ اجتماعی اواخر قرن 20 با وضوح کامل احساس می‌شود‌. راز مانایی فلوبر و آثارش بی‌گمان د‌ر همین رویکرد‌ به حقیقتِ سخت و خشنِ زند‌گی و نگاهِ بی‌مجامله‌ی او به نفسِ حیات است.&lt;br /&gt;اهمیت و تأثیر فلوبر چند‌ین د‌هه پس از مرگش شناخته و روشن گرد‌ید‌. د‌ر قرن بیستم ژان پل سارتر د‌ر کتابی سه‌جلد‌ی و بسیار حجیم تحت عنوانِ احمقِ‌ خانواد‌ه سعی کرد‌ تمام همت خود‌ را به کار گیرد‌ و از فلوبر به عنوان یک انسانِ امروزی مثال بیاورد‌ تا بتواند‌ فلسفه‌ اگزیستانسیالیستی خود‌ را ثابت کند‌. سؤال اصلی سارتر این است که چه چیزی د‌ر تربیت کود‌کی فلوبر او را به «ماد‌ام بوواری» رساند‌.&lt;br /&gt;رئالیسم فلوبر پس از جریان رومانتیسم و اد‌بیات رمانتیکی که با توصیفات غیرواقعی‌اش حوصله‌ی غالب خوانند‌گان را سر می‌بُرد‌ همچون پتکی بر سر هر امید‌واریِ کاذب و رؤیاهای د‌ل‌خوشکنک فرود‌ آمد‌ و جهانی سخت حقیقی و تلخ را د‌ر ذهن خوانند‌گانش ترسیم کرد‌. فلوبر مناد‌ی واقعیت هراس‌انگیز حیات انسان د‌ر جهان است.&lt;br /&gt;چاپ اول رمان ماد‌ام بوواری د‌ر فرانسه جنجالی سخت بر پا کرد‌. باز هم مناد‌یان اخلاقِ عمومی جامعه سخت برآشفتند‌ که فلوبر قصد‌ ترویج اروتیسم را د‌اشته و می‌خواهد‌ مبانی اخلاق کاتولیکی فرانسه را سست کند‌.&lt;br /&gt;د‌ر 24 ژانویه 1875 فلوبر به اتهام توهین به اخلاق و مقد‌ساتِ مذهبی به د‌اد‌گاه احضار شد‌. پس از آن فلوبر که سخت افسرد‌ه و د‌لزد‌ه شد‌ه بود‌ برای مد‌تی از جریان‌های اد‌بی فرانسه کنار کشید‌ تا اینکه با رمان بزرگ و فاخرِ سالامبو پاسخ تمام منتقد‌ان خود‌ از جمله ژرژ ساند‌ را د‌اد‌. ژرژ ساند‌ که از نویسند‌گان بزرگ و هم‌د‌وره‌ی فلوبر است تلخی رمان ماد‌ام بوواری را برنمی‌تابید‌ و نقد‌های بسیار تند‌ی برضد‌ کتاب فلوبر نوشت. د‌ر حقیقت ارزش رمان ماد‌ام بوواری‌ و د‌یگر آثار فلوبر نه د‌ر قرن نوزد‌هم بلکه د‌ر قرن بیستم شناخته شد‌.&lt;br /&gt;د‌ر د‌وران معاصر، نویسند‌گان پست‌مد‌رنی چون ژان بود‌ریار، میشل فوکو و ژیل د‌لوز از ماد‌ام بوواری به‌عنوان شاهکار بی‌بد‌یل و کتابی که د‌ر تحول رمان‌نویسی فرانسه نقش مهمی د‌اشته یاد‌ کرد‌ه‌اند‌.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;د‌ر پایان باید‌ اشاره‌ای به ترجمه‌ی مهد‌ی سحابی د‌اشته باشیم. سحابی قبل از این نشان د‌اد‌ه است که علاقه‌ی خاصی به آثار کلاسیک د‌ارد‌؛ ضمن اینکه همواره تحولاتِ رمان‌نویسی مد‌رن د‌ر فرانسه و ایتالیا را نیز به‌د‌قت د‌نبال می‌کند‌.&lt;br /&gt;چند‌ سال پیش کتاب تربیت احساسات فلوبر توسط نشر مرکز و با ترجمه‌ی سحابی منتشر شد‌ که خوانند‌گانِ فارسی‌زبان از آن خوب استقبال کرد‌ند‌. امسال نیز همان ناشر با چاپ اول رمان ماد‌ام بوواری ‌همه را شگفت‌زد‌ه کرد‌ه است؛ هرچند‌ هرگز نمی‌توان از ارزش‌های ترجمه‌ی زند‌ه‌یاد‌ محمد‌ قاضی گذشت خصوصاً اینکه قاضی اولین فرد‌ د‌ر ایران بود‌ که د‌ست به ترجمه‌ی این شاهکار اد‌بی زد‌ و به قول قد‌ما: «الفضل للمتقد‌م.» اما گذشتِ زمان و تغییراتی که د‌ر زبان فارسی رخ د‌اد‌ه از جمله واژه‌سازی‌های جد‌ید‌ نیاز به یک ترجمه‌ی مجد‌د‌ از این کتاب را توجیه می‌کند‌. کما اینکه چند‌ی پیش نیز خانم لیلی گلستان ترجمه‌ای روان و خواند‌نی از کتابِ بیگانه‌ی آلبرکامو به د‌ست د‌اد‌ند‌ د‌رحالی‌که 2 ترجمه‌ی د‌یگر نیز د‌ر بازار بود‌ و جالب اینجاست که ترجمه‌ی ایشان با موفقیت و مهر با تأیید‌ بازار کتاب روبه‌رو شد‌ و د‌ر اند‌ک مد‌تی به چاپ د‌وم رسید‌.&lt;br /&gt;باید‌ اند‌کی صبر کرد‌ تا بهتر و د‌قیق‌تر بتوان به واکنش‌ها و عکس‌العمل‌های مخاطبانِ فارسی‌زبان نسبت به این شاهکار اد‌بی پی برد‌. منتظر می‌مانیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;منابع&lt;br /&gt;1- Jean Paul Sartre; L’idiot de Famille; 3 vol; 1971; Gallimard&lt;br /&gt;2- تاریخ اد‌بیات فرانسه‌ی قرن نوزد‌هم؛ پیر برونل؛ ترجمه‌ی مهوش قویمی؛ نشر سمت؛ 1382&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-6994432256279593005?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6994432256279593005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6994432256279593005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2008/07/blog-post_229.html' title='مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SIiTlHiO57I/AAAAAAAAACo/wUCH9Lafe3M/s72-c/bovari.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-2375292457816451048</id><published>2008-07-24T18:52:00.003+04:30</published><updated>2008-07-24T19:03:51.351+04:30</updated><title type='text'>مرگ در می زند اثر وودی آلن</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SIiSlV7F_gI/AAAAAAAAACg/K7smTvQzUoY/s1600-h/marg.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5226588537801276930" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SIiSlV7F_gI/AAAAAAAAACg/K7smTvQzUoY/s320/marg.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خلاصه داستان مرگ در مي زند&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;نات: لعنت بر شيطون. اين صداي چي بود؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: گندش بزنن اين خونه‌هاي چند طبقه‌رو .... نزديك بود گردنم بشكنه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: تو ... تو ديگه كي هستي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: مرگ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: كي؟.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;..مرگ: مرگ‌ مرگ‌ مرگ.... ببينم، يه ليوان آب داري به من بدي؛ گلوم عين چوب خشك شده.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: مرگ؟ منظورت چيه از اينكه مي‌گي مرگي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: تو چه مرگته؟ مگه عقب موندۀ ذهني هستي؟ ببينم، تو مگه اين لباس يه دست مشكي و اين صورت رنگپريدۀ منو نمي‌بيني؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: چرا....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: مرگم. ببينم تو اين دم و دستگاهت يه ليوان آب خوردن پيدا نشد؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: ببينم اين يه جور شوخي خركي نو ظهوره؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: شوخي؟ تو پنجاه و هفت سالته... درسته؟ اسمت نات آكرمنه... درسته؟ تو خيابون پاسيفيك، زندگي مي‌كني....درسته؟ ايناهاش... همه اسم و مشخصاتت رو اينجا نوشتم....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: من نمي خوام بميرم!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: نمي‌خوام بميرم نمي‌خوام بميرم، خواهش مي‌كنم شروع نكن. من هنوز بابت بالا اومدن از اين ديوار نكبت خونه‌ات سرگيجه و تهوع دارمو اصلاً و ابداً حوصله مزخرف شنيدن ندارم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: حالا چرا از در نيومدي تو؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: مي‏خواستم ورودم خيلي هيجان انگيز باشه. از بيرون ديدم پنجره‌هاي خونه‌ات خيلي بزرگه‌ و خودت هم سخت مشغول چيز خوندني. دلم نيومد همين طور سرمو بندازم پايين، از پله‏ها بيام بالا و در خونه‌تو بزنم ... ورود خيلي بي مزه‌اي مي‌شد؛ خودت هم حتماً اينو قبول داري ... متأسفانه داشتم مي‌اومدم بالا پام ليز خورد و لوله ناودون خونه‌ات شكست. چيزي نمونده بود گردنم هم بشكنه ... البته بدبختانه گوشه لباسم جر خورد. شب سختي بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: تو لوله ناودون خونه منو شكستي؟!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: باور كن شكسته بود. به يه نخي بند بود. حالا داشتي چي مي خوندي؟ "رسوايي بزرگ اخلاقي در يك مهماني مختلط" ... عجب مقاله با حالي! ... مي‌شه بعد از اينكه كارمو تموم كردم اين روزنامه‌رو به من قرض بدي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: من خودم هنوز اين مقاله رو تموم نكردم....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: آماده‌اي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: آماده؟! واسه چي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: مرگ ... فرجام زندگي ... خواب بي رويا ... و خلاصه هر اسم ديگه‌اي كه مي‌پسندي ... آخ ... نگاه كن ... تو اولين مأموريتم دچار سانحه شدم. خدا كنه حالا يه موقع قانقاريا نگيرم؛ ميگن مرض مرگباريه. يالاّ زود باش آماده شو ... من بايد هر چه زودتر برگردم و پامو پانسمان كنم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: صبر كن ... من احتياج به زمان دارم ... من اصلاً آمادگي مردن ندارم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: جداً متأسفم. اما عدم آمادگي تو هيچ ربطي به من نداره. البته دوست دارم كمكت كنم اما نمي‌تونم؛ چون به قول قديميا اجلت رسيده.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: چي جوري اجلم رسيده؟ من تازه دارم به زندگيم سر و سامون مي‌دم ... تازه حقوقم اضافه شده....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: ببينم، نمي‌خواي از اين بحثاي احمقانه دست برداري و آماده بشي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: مي‌بخشي‌ها ... جسارته ... اما راستش من نمي‌تونم قبول كنم كه تو مرگي. اصلاً به قيافت نمي‌خوره.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: توقع داشتي قيافم عين كي باشه؟! راك هادسن؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: بهت بر نخوره .... من منظوري نداشتم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: چرا، دقيقاً يه منظوري داشتي ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: خب: ... آره ... اين جوري مي شه گفت كه ... بله ... من فكر مي كردم قدت يه هوا بلند تر باشه. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: مزخرف می گی ... من قدم یک متر و پنجاه و هفته و کاملاْ متناسب با وزنمه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: میدونی ... همچین بفهمی نفهمی یه کم شبیه منی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: خب مگه قرار بود شبیه کی باشم؟ من مرگ توام.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: به من یه کوچولو وقت بده... می شه یک روز دیگه بمیرم؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: امکان نداره ... من اجازه ندارم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: ببینم نمی شه یه راه حل براش پیدا کنیم؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: مثلاْ ... چه راه حلی؟ن&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ات: مثلاْ ... مثلاْ ... ببینم، تو اهل بازي شطرنج هستي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: نه ... اينقدر احمق نيستم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: اما من ... من خودم ديدم كه تو يه فيلم شطرنج بازي مي كردي.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: اون من نبودم. من از شطرنج بيزارم. حالا اگه باز صحبت ورق و يه بازي سبك مث "رامي" مي‌كردي باز يه چيزي.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: تو جداً "رامي" بلدي؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: بلدم؟! پسر من استاد ورقم....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: من باهات "رامي" بازي مي‌كنم. اگه تو بردي من دربست در اختيارت هستم ...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: و اگه تو بردي؟!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: يه كوچولو به من وقت اضافه مي دي ... حدود يه روز ... بلكه هم بيشتر....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: ببين ورقا همين جاست ... نيم ساعت هم طول نمي‌كشه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: باشه ... بشين بازي كنيم. بعد از ماجراجويي امشب، ورق بازي يه كم به من آرامش مي ده....ن&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ات: چي جوريه؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: چي چي جوريه؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: مرگ.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: مي‌خواستي چي‌جوري باشه؛ دراز به دراز مي افتي و كارت تموم مي‌شه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: بعدش ... بعدش خبري هست؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: خودت به موقع مي‌بيني‌.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: آها ...‌ پس مرگ يه در بسته نيست، يه ظلمت ابدي هم نيست ... قراره من يه چيزي ببينم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: بازيتو بكن....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: تو نمي‌خواي هيچي به من بگي؟ يعني حق نداري هيچي به من بگي؟ حتي اينكه قراره ما كجا بريم؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: ما جايي نمي‌ريم تو جايي مي‌ري.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: منظورت چيه؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: تو قراره با كله سقوط كني روي آسفالت خيابون ... گردنت مي‌شكنه و كمي از مغزت متلاشي مي‌شه ‌و خلاصه مي‌ميري.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: باز جاي شكرش باقيه كه لگنم نمي‌شكنه....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: حالا من بايد سقوط كنم روي آسفالت خيابون؟ نمي‌شه همين‌طور كه مثل بچه آدم روي تختم نشستم، گردنم بشكنه و مغزم متلاشي بشه؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: نخير، كدوم احمقي تا حالا به اين شكل مسخره مرده ... يه دست ديگه بازي كنيم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: آخه چرا نمي‌شه؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: چون تو بايد حتماً سقوط كني اون پايين. حالا ديگه بس كن بذار من يكم تمركز داشته باشم....&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: شصت و هشت من ... پنجاه و یک تو ... متأسفانه دوست عزيز ... تو باختي &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مرگ: تف به اين شعور من ... مي دونستم كه نبايد اون نه پيك رو مي‌انداختم زمين.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نات: خب ... من فكر ‌كنم وقت خداحافظيه، فردا مي‌بينمت....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پيرامون زندگي و آثار وودي آلن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;دو باور غلط سالهاست كه درباره من بين مردم رواج دارد. يكي اينكه من روشنفكرم، فقط به اين دليل كه عينكي هستم؛ و بدتر از آن اینکه هنرمندم، چون فيلم‌هايم نمي فروشد.&lt;br /&gt;وودي آلن، تابستان ۲۰۰۲&lt;br /&gt;آلن استوارت كنيزبرگ فرزند مارتين كنيزبرگ و نتي چري در اول دسامبر ۱۹۳۵ در بروكلين نيويورك متولد شد.در سن سه سالگي كارتون سفيد برفي را همراه با مادرش در سينما ديد و از آن پس سينما تبديل به خانه دوم او شد. خودش از اين تجربه چنين ياد مي‌كند: "از همان بچگي تو انتخاب زنا اشتباه مي‌كردم. وقتي رفتيم سفيد برفي رو ببينيم همه دلباخته‌ سفيد‌‌ برفي شده بودن و من عاشق نامادري بد ذاتش."از همان بدو ورودش به مدرسه، به خاطرضريب هوشي بالايش به كلاس تيزهوشان فرستاده شد. اما آلن از همان روز اول تصميم قطعيش را درباره فضاهاي آموزشي گرفت. او از مدرسه بيزار بود. آلن بدل به شاگرد شورشي كلاس شد كه نه تكاليفش را انجام مي‌داد، نه حرف مبصر كلاس گوش مي‌كرد و نه ‌به معلم‌هايش احترام مي‌گذاشت. ‌آلن هر كاري كه مي‌توانست كرد تا والدينش را وادار كند به او اجازه دهند در خانه بماند و معلم سر خانه برايش بگيرند.آلن در دوره كودكي و نوجواني، بسكتبال، فوتبال و بيسبال ورزش‌هايي بودند كه او در آن‌ها ستاره تيم‌اش بود. به بكس هم علاقه داشت كه با مخالفت خانواده‌اش مواجه شد و از خير ادامه آن گذشت.آلن به موسيقي و جادو نيز توجه خاصي داشت. از هفده ‌سالگي نواختن كلارينت را شروع كرد كه تا امروز، كه 70‌ سال از عمرش مي‌گذرد، همچنان آن را ادامه مي دهد. در زمينه جادو و شعبده بازي هم به خاطر علاقه و مطالعات زيادي كه در اين زمينه داشت يك بار در سن پانزده سالگي از او دعوت شد تا در برنامه تلويزيوني "دلقك جادويي"، حاضر شود؛ اما متأسفانه ترفند ويژه‌اي كه آلن در آن استاد بود غيب كردن يك بطري شراب بود كه به نظر مسئولان تلويزيوني اصلاً مناسب بينندگان خردسال آن نبود.سال۱۹۵۲، بالاخره وودي آلن متولد شد. آلن تا پيش از اين به صورت جسته گريخته مطالب طنز و لطيفه‌هايي مي نوشت و براي مطبوعات محلي مي‌فرستاد. اما در اين مقطع و در سن ۱۷ سالگي تصميم گرفت طنز نويس را به عنوان پيشه‌ي آينده‌اش جدي بگيرد و از آنجا كه از يك طرف حس مي كرد نام‌اش بيش‌تر مناسب يك نماينده مجلس عوام انگلستان است تا يك طنز نويس و كمدين؛ و از طرف ديگر فردي خجالتي بود و دوست نداشت همكلاسي‌هايش نام او را در روزنامه‌ها و مجله ببينند، نام مستعار وودي آلن را براي خود انتخاب كرد.‌در سال ۱۹۵۳ آلن وارد دانشگاه شد. با پس زمينه شخصيتي او مشخص بود كه خيلي در دانشگاه دوام نمي آورد. در همان پايان ترم اول، استادان خشك و جدي كه شعور درك طنز ظريف و هوشمندانه مقالات و مطالب او را نداشتند، بدترين نمرات‌شان را به او اختصاص دادند. معدل وحشتناك D آلن، مسئولان دانشگاه را متقاعد كرد كه بدون فوت وقت او را از ادامه تحصيل محروم كنند.آلن بعد از مدتي بيكاري، در ۱۹۵۵ به گروه نويسندگان برنامه‌هاي طنز شبكه تلويزيونيNBC پيوست. سرپرست گروه دني سايمن بود كه آلن پيوسته در مصاحبه‌هايش از او به نيكي ياد مي‌كند و مي‌گويد كه در مدت همكاري با او بسيار چيزها ياد گرفته است.‌از سال ۱۹۵۹،اختلالات عصبي و رواني آلن شروع شد. او از همان زمان جلسات روان درماني خود را آغاز كرد كه تا امروز نيز همچنان استمرار دارد. بيماري آلن، كه در بيشتر فيلم‌هايش نيز به آن پرداخته مي‌شود، قسمتي مربوط به دغدغه‌هاي روشنفكرانه‌اش و بخشي مربوط به اضطراب و استرس بي‌دليلي است كه گاه و بي‌گاه عارضش مي‌شود.آلن در اين زمينه مي‌گويد:"روانكاوان من دو چيز را خيلي خوب مي‌دانند: يكي اينكه من براي مداوا شدنم حتماً محتاج اين جلسات هستم و دوم اين‌كه دستمزد گزاف آن‌ها كاملاً منصفانه و منطقي است."وودي آلن به مدت ده سال براي برنامه‌هاي تلويزيوني و كمدين‌هاي سرشناسي چون باب هوپ و سيد سزار متن مي‌نوشت. طي اين مدت، او يكي دو جايزه امي - اسكار تلويزيوني - را نيز كسب كرد. نخستين تجربه سينمايي او، نوشتن فيلمنامه "تازه چه خبر پوسي كت" ساخته كلايودانر و حضور در نقش كوتاهي از فيلم بود. وودي آْلن كه در دهه ۷۰ ضمن فعاليت در عرصه سينما، براي مطبوعات نيز مقاله، داستان و نمايشنامه طنز مي‌نوشت با ساخت "آني‌هال" كه به اعتقاد اكثر منتقدان شاهكار سينمايي خود انجام داد. موفقيت در گيشه، استقبال گرم منتقدان و حضور پيروزمندانه فيلم در شب اسكار، آلن را به عنوان كارگرداني برجسته و صاحب سبك تثبيت نمود.آلن ظرف سي‌سال اخير بيست بار نامزد دريافت جايزه اسكار شده است، كه از اين لحاظ جزو ركورد داران است؛ هرچند از اين بيست نامزدي، او تنها سه بار موفق به دريافت اسكار (دو اسكار براي كارگرداني و فيلمنامه "آني‌هال" و يكي ديگر براي فيلمنامه "هانا و خواهرانش") شده و هر چند او شخصاً هيچ‌گاه در مراسم اسكار حاضر نشده و معتقد است كه "رقابت در عرصه هنر، جداً مضحك است".مجموعه‌اي كه معرفي مي‌شود، گزيده‌اي از كتاب Complet Prose Woody Alen چاپ سال 1992 است كه سه كتاب "تسويه حساب"(1971)، "بي‌بال و پر" (1975) و "عوارض جانبي"(1980) را در بر دارد.&lt;br /&gt;بد نيست همانطور كه اين مقدمه را با جمله‌اي از وودي آلن شروع كرديم، با جملۀ ديگر از او -بر گرفته از مصاحبه‌ مفصل‌اش با "گاردين" در اواخر دهه هفتاد- پايان دهيم:در دنيا دو جور آدم وجود داره: آدمهاي خوب و بد. آدماي خوب شبا خيلي خوب مي‌خوابن؛ اما آدماي بد ... مي‌دونن كه از ساعات شب استفاده‌هاي بهتري هم مي‌شه كرد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این مطلب از سایت نشر چشمه آورده شده است..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-2375292457816451048?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/2375292457816451048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/2375292457816451048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2008/07/blog-post_24.html' title='مرگ در می زند اثر وودی آلن'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SIiSlV7F_gI/AAAAAAAAACg/K7smTvQzUoY/s72-c/marg.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-8536601376535600348</id><published>2008-07-17T17:23:00.015+04:30</published><updated>2009-09-06T12:23:29.344+04:30</updated><title type='text'>زن های زندگی سالینجر</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9BjuxN74I/AAAAAAAAACI/BjEAyP78sB0/s1600-h/Joyce-Salinger.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5223966174878756738" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9BjuxN74I/AAAAAAAAACI/BjEAyP78sB0/s320/Joyce-Salinger.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بیست و پنجم نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانه‌ی «جی‌دی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چه‌طور یک نفر همچین اجازه‌ای به خودش داده؟ آن‌هم خانه‌ی «جی‌.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبه‌‌هایی که سرزده رفته‌اند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانه‌اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسنده‌ای که دور تا دور خانه‌ی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانه‌اش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدم‌هایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که می‌میرند برای دیدن حتی یک‌ لحظه‌‌ی این نابغه‌ی داستان‌نویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.&lt;br /&gt;مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگی‌نامه‌ی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل درباره‌ی «سلینجر» سئوال کرد. این‌که از چه فروشگاه‌هایی خرید می‌کند و از چه مسیری می‌گذرد و در نهایت آن‌قدر پرس و جو کرد تا به در خانه‌ی «سلینجر» رسید اما نویسنده‌ی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصله‌اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامه‌‌نگاری داشت به این راحتی‌ها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاق‌هایی رخ داد که شرح مبسوط‌ش در مقدمه‌ی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم» آمده است.&lt;br /&gt;اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق می‌کرد. آن کسی که در خانه‌ی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبه‌ای نبود. «سلینجر» به خوبی او را می‌شناخت. یعنی واقعیت‌ این است که بیست‌وپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانه‌ی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگی‌اش با «سلینجر» به انزوای خودخواسته‌ی او احترام گذاشت و حرفی درباره‌اش نزد تا آن‌که کم‌کم وسوسه‌ شد و درباره‌ی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه می‌شود دیگر.&lt;br /&gt;این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی‌ هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبی‌اش هم را هم مدیون زندگی‌ کوتاه‌اش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب می‌نوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعه‌ای از نوشته‌هایش را برای «مجله‌ی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک ‌تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقاله‌اش را تحت عنوان «دختر هجده‌ساله‌ای که به زندگی گذشته‌اش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامه‌ها و رسانه‌های زیادی در آمریکا به نوشته‌ی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همه‌ی این سر و صداها «جی‌.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانه‌ای برحذر داشت.&lt;br /&gt;«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و هم‌خانه‌ی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه می‌خواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواسته‌ای رضایت نمی‌داد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سال‌ها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمان‌های زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوست‌داشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.&lt;br /&gt;کتاب «جویس مینارد» درباره‌ی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلی‌ها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بی‌شرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشته‌های شخصی‌ در سایت اینترنتی‌اش می‌نویسد: «من واقعا تعجب می‌کنم! چرا آدم‌ها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگی‌اش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشق‌اش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان می‌دهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمی‌شود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهن‌تان را می‌بستید و چیزی نمی‌گفتید؟»&lt;br /&gt;اما «جویس مینارد» تنها یکی از زن‌های زندگی «جی‌.دی. سلینجر» است. حتی بعضی‌ از منتفدان ادبی حدس می‌زنند که این همه انزوا طلبی و گوشه‌نشینی «سلینجر» به خاطر همین زن‌های زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زن‌ها و البته دخترهای جوان نیز در داستان‌های سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه‌»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که می‌شناختم» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمه‌ی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نمونه‌هایی از این‌هاست.&lt;br /&gt;«جی‌.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامه‌نویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره می‌نویسد: «گفته می‌شود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه می‌نوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ ساله‌ی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» می‌نویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید.»&lt;br /&gt;شکست عشقی «سلینجر» در بیست‌ و دو سالگی و عشق‌اش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربه‌ی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» درباره‌ی این رابطه می‌گوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت. نمی‌شد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از این‌که دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را می‌دیدند.»&lt;br /&gt;با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حمله‌های عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسوی‌ای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی‌ مشترک‌اشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت‌ ماهه‌ی مشترک‌اشان خاتمه داد. سال‌ها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامه‌ای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره می‌گوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آن‌که آن را باز کند و بخواند، پاره‌اش کرد. پدرم اگر ارتباط‌اش را با کسی تمام کند، واقعا تمام می‌کند و بازگشتی در میان نیست.»&lt;br /&gt;وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانی‌ای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده ساله‌‌ی شادابی بود و کم‌کم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانواده‌ی «گلس» داستان‌های «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعه‌ی «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نیز ازش نام‌برده می‌شود در میان کتا‌ب‌هایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سال‌های ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زن‌های زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.‌دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقه‌مند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا می‌کردند.&lt;br /&gt;«سلینجر» اما روز به روز منزوی‌تر می‌شد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانه‌اش فاصله داشت، اوقات خود را می‌گذراند و گاهی دو هفته آنجا می‌ماند و به خانه بر‌نمی‌گشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم می‌کرد و بقیه اوقاتش را فقط می‌نوشت. «کلر» در همین باره می‌گوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجله‌ی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر درباره‌ی «مینارد» می‌گوید: «جویس لولیتای همه‌ی لولیتاهای جهان بود.»&lt;br /&gt;پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.‌دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامه‌ی «آقای مرلین» را می‌دید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوش‌اش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره می‌گوید:«برنامه‌ی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت می‌کردم اما یک روز نامه‌ای از جی.دی. سلینجر به دست‌ام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آن‌که به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید می‌کردیم و سینما می‌رفتیم. در آخرین سال‌های دهه‌ی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آن‌ها به مقاله‌ای بر می‌گردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتش‌سوزی خانه‌ی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانه‌ی آن‌‌ها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.‌دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگی‌اش جلوی در خانه‌ی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;توضیح: این مقاله با الهام فراوان و کمک بسیار از مقاله‌‌ای تحت عنوان &lt;a href="http://newyorkmetro.com/nymetro/arts/features/2162/index.html"&gt;«زن‌های سلینجر» نوشته‌ی «پل السکاندر»&lt;/a&gt; نوشته شده است&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-8536601376535600348?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/8536601376535600348'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/8536601376535600348'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='زن های زندگی سالینجر'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9BjuxN74I/AAAAAAAAACI/BjEAyP78sB0/s72-c/Joyce-Salinger.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-2118560565596968670</id><published>2008-07-17T17:23:00.013+04:30</published><updated>2008-07-17T17:40:26.035+04:30</updated><title type='text'>اپرای شناور اثر جان بارت</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9EoAo_HnI/AAAAAAAAACY/RZ_Nwof_OD4/s1600-h/John-Barth-mainpage01.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5223969546930429554" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9EoAo_HnI/AAAAAAAAACY/RZ_Nwof_OD4/s320/John-Barth-mainpage01.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;جان بارت&lt;/strong&gt; نویسنده‌ی جاافتاده و صاحب سبکی در ادبیات پست‌مدرن آمریکا است، به همین خاطر وقتی «اپرای شناور» را می‌خواندم و به این فکر می‌کردم که چقدر امکان گفت‌وگو با «جان بارت» وجود دارد، هنوز مطمئن نبودم که زنده باشد و گمان می‌کردم که ‌همچون «دونالد بارتلمی» و «ریچارد براتیگن» که هر دو به ترتیب یک و پنج سال از او کوچکتر بودند، به تاریخ پیوسته باشد. البته همه‌ی این‌ها به این معنا نیست که «بارت» زیادی عمر کرده باشد، به خصوص که هنوز نویسندگانی وجود دارند که ده بیست سالی از او بزرگترند، همچون «جی‌.دی. سلینجر»، اما آوازه‌ی نام «بارت» در تاریخ ادبیات آمریکا و همچنین زنده نبودن هم‌عصرانش مرا به اشتباه به سویی سوق می‌داد که تصور کنم سن‌اش بیشتر از این‌ها باشد.&lt;br /&gt;تا به این‌جای کار، همه چیز امیدوار کننده بود و تنها مشکل شاید این بود که «بارت» حوصله‌ی گفت‌وگو نداشته باشد، غافل از این که برخلاف نویسندگان و ادب‌دوستان هم‌سن و سال‌اش در ایران – البته به جز «ابراهیم گلستان» که در گفت‌وگوی اخیرش با مهدی یزدانی‌خرم نشان داد که خیلی هم سرحال است -، نویسنده‌ی هفتاد و هشت ساله‌ی «اپرای شناور» نه تنها خوش و خرم است که داستان هم می‌نویسد. با این همه، بعد از آن که پیشنهاد مصاحبه دادم، فهمیدم که به قول معروف یک جای کار می‌لنگد. وقتی با او تماس گرفتم و گفتم که می‌خواهم درباره‌ی «اپرای شناور» گفت‌وگو کنم، با تواضع کامل گفت: «اگر قرار بود درباره‌ی رمان‌های دیگرم حرف بزنیم، حسابی گفت‌وگو می‌کردیم اما خب، خود شما هم به خوبی می‌دانید که من «اپرای شناور» را بیش از نیم قرن پیش نوشته‌ام، یعنی درست پنجاه و سه سال پیش و آن موقع جوان بیست و چهار ساله‌ای بودم و واقعیت این است که الان چیز زیادی از آن موقع و حتی خود رمان به یاد نمی‌آورم. چیزهایی که شما الان از رمان من می‌دانید بیشتر از چیزهایی است که من الان از آن می‌دانم.» به همین ترتیب، مجبور شد که قبل از گفت‌وگو کتابش را مرور کند و داستان آن را دوباره به یاد بیاورد و از این که نمی‌توانست گفت‌وگوی مفصلی انجام بدهد و درباره‌ی جزئیات رمانش حرف بزند، عذرخواهی کرد. با این تواصیف، امروز پس از نیم قرن از اولین چاپ این رمان خواندنی و متفاوت در سال ۱۹۵۷، «اپرای شناور» به سان نظریه‌ی «مرگ مولف» بیشتر از آن که از آن نویسنده‌ی خود باشد، از آن خودش است، یعنی از آن خود «اپرای شناور».&lt;br /&gt;«جان بارت» متولد ۲۷ می سال ۱۹۳۰ است. وقتی بارت در سن بیست و چهار سالگی و در دهه‌ی پنجاه میلادی، تصمیم به نوشتن «اپرای شناور» گرفت، ادبیات روز آن موقع آمریکا به شدت تحت تاثیر نوشته‌های نویسندگانی موسوم به نویسندگان «نسل گمشده» بود. نویسندگان «نسل گمشده» یا بعبارتی نویسندگانی که با پایان جنگ جهانی اول و اقتصاد ناآرام آمریکا راهی پاریس ارزان‌قیمت شده بودند، حتی با گذشت‌ سال‌ها ادبیات آمریکا را بسیار تحت تاثیر خود قرار دادند. «ارنست همینگوی» نام‌آورترین نویسنده‌ی «نسل گمشده»، دقیقا در بیست و چهار سالگی «بارت» نوبل ادبیات را از آن خود کرد و «ویلیام فاکنر» که بیست سال پیش از آن، «خشم و هیاهو» و «گور به گور» را نوشته بود، اسطوره‌های نویسندگی آن روزهای زندگی «بارت» بودند. «جان بارت» دقیقا در چنین فضایی شروع به نوشتن رمانی کرد که با جریان غالب ادبیات آن روز آمریکا تفاوت‌های بسیاری داشت. «بارت» پیش از نوشتن «اپرای شناور» بارها دست به قلم شده و داستان‌های ناموفقی نوشته بود و هیچ‌کدام را در قالب کتاب مستقلی منتشر نکرد، تا آنکه «اپرای شناور» را بعنوان نخستین اثر ادبی‌اش راهی بازار کتاب کرد.&lt;br /&gt;«جان بارت» خود درباره‌ی این شروع خوب، این گونه توضیح می‌دهد: «اول دوست داشتم که موسیقی جاز بزنم و این آرزوی چندین و چندساله‌ی دوره‌ی دبیرستانم بود. اما بعد از آن‌ که از دانشگاه «جان هاپکینز» بورس تحصیلی گرفتم، کم کم و تلوتلو خوران به سوی مسیر واقعی زندگی‌ام سوق پیدا کردم، یعنی همان داستان‌سرایی. بعد از این جریان، غرق آثار مدرنیست‌های بزرگ دنیا شدم، یعنی کتاب‌های «جیمز جویس»، «فرانتس کافکا»، «توماس مان» و «مارسل پروست» را خواندم و از نویسندگان داخلی هم کتاب‌های «ارنست همینگوی»، «جان دوس‌پاسوس» و خب، صد البته «ویلیام فاکنر» را خواندم. اما این باعث نشد که از گنجینه‌ی فوق‌العاده‌ی داستان‌های گذشته غافل بمانم و «هزار و یک شب»، «اقیانوس داستان»، «کلیله و دمنه»، «دکامرون»، «پنتامرون»، «هپتامرون» و «داستان‌های کانتربری» را نیز خواندم و کتاب‌های نویسندگان جریان قبل از پست‌مدرنیسم را نیز خواندم، مثلا «گارگانتوا و پانتاگروئل» رابله و «تریسترام شندی» لارنس استرن. بعد از این دوره‌ی کارآموزی، مانند هر شاگرد دیگری وقت آن بود که مسیر خودم را پیدا کنم و به قول معروف، در میان خیل عظیم این شاهکارهای سترگ حرف خودم را بزنم، یا آن طور که «امبرتو اکو» می‌گوید، در میان «آن چیزهایی که تا به حال گفته شده» حرف خودمان را بزنیم. به همین خاطر، چند سالی را قبل از فارغ‌التحصیلی، مشغول اقتباس‌های ناموفق از جویس و فاکنر بودم و چندتایی داستان پیش‌ پاافتاده و ناموفق نوشتم که خوشبختانه هیچ‌کدام‌اشان را هم منتشر نکردم، تا آنکه بالاخره راه خودم را پیدا کردم و «اپرای شناور» را نوشتم.»&lt;br /&gt;«اپرای شناور» رمان متفاوتی در دهه‌ی پنجاه میلادی در آمریکا به حساب می‌‌آمد. با آنکه پست‌مدرنیسم قبل از «اپرای شناور» و بارت نیز در ادبیات دنیا شروع شده بود، چه بسا در آثار «خورخه لوئیس بورخس» آرژانتینی، اما هنوز جریان ادبیات پست‌مدرن شکل خاصی به خود نگرفته بود، و به عنوان جریان غالب در نیامده بود. در این حین، «اپرای شناور» به‌عنوان اولین رمان «بارت» به گونه‌ا‌ی پیش‌روی این جریان در ادبیات آمریکا بود. وی در همین باره می‌گوید: «با تمام کتاب‌ها و نویسندگانی که برایتان توضیح دادم، فرد دیگری نیز بود که باعث شد در چنان موقعیتی در آمریکا، من به جریان متفاوتی روی بیاورم. در آن ایام آثار نویسنده‌ی قرن بیست برزیلی یعنی «ژواکیم ماشادو دِ آسیس» را خواندم، به خصوص رمان‌های «دون کاسمورو» و «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» را که به گونه‌ای تلفیقی بودند از بازی‌های ساختاری «تریسترام شندی» استرن و رئالیسم محرکی که در آثار استرن نمی‌شود پیدا کرد، و در همین موقعیت بود که احساس کردم من این کار را می‌توانم بکنم، یعنی می‌توانم هم این بازی‌های فرمی را رعایت کنم و هم آن رئالیسم محرک را داشته باشم. قبلا هم من به این موضوع اشاره کرده‌‌ام که آن چیزی که من آن موقع نیاز داشتم این بود که به گونه‌ای جویس، فاکنر، استرن و شهرزاد را روی یک صحنه‌ی کشتی به نمایش بگذارم و بر روی خلیج چساپیک خودم برانم و سکان‌دار باشم. «ماشادو دِ آسیس» به من نشان داد که چطور می‌توانم چنین کاری را بکنم.»&lt;br /&gt;«بارت» همچنین بارها به تاثیر از «خورخه لوئیس بورخس» آرژانتینی اشاره کرده است و این بار نیز می‌گوید: «واقعیت این است که من بورخس را ده سال بعد از «اپرای شناور» بود که کشف کردم. یعنی زمانی که سه رمان منتشر کرده بودم و از بین این سه رمان، دوتای آن‌ها رمان‌های قطوری بودند. رئالیسم را تقریبا ترک کرده بودم و به گونه‌ای از «طنز افسانه‌ای» روی آورده بودم. بورخس در اصل مرا در انتخاب فرم‌های کوتاه داستان و همچنین تلفیق رئالیسم و غیررئالیسم الهام بخشید. به همین خاطر تاثیر من از بورخس بیشتر در دو رمان بعدی من، یعنی «گمشده در فان‌هاوس» و «شیمرا» نمایان بود. بعد از این دو کتاب‌ هم دوباره به نوشتن کتاب‌های قطور روی آوردم و اخیرا هم انگار دوباره به همان فرم‌های کوتاه علاقه‌مند شده‌ام. شاید هم کمی از روایت‌های طولانی خسته شده‌ام این روزها.»&lt;br /&gt;«اپرای شناور» داستان زندگی «تاد اندروز»، وکیل مستاصلی است که تصمیم‌‌اش را برای خودکشی در روز ۲۱ یا ۲۲ ژوئن سال ۱۹۳۷ تغییر می‌دهد. کتاب که همچنین در فضای نهیلیستی دهه‌ی پنجاه نوشته شده، با پایان‌‌بندی خوب آن، به گونه‌ای اعتراض به «نهیلیسم» آن روز جامعه‌ی آمریکا است. «بارت» همچنین با روی آوردن به شیوه‌ جدیدی از روایت و همچنین استفاده از مولفه‌های ادبیات پست‌مدرن در کتابش – مانند روایت کردن یکی از بخش‌های کتابش در قالب دو ستون روبروی هم- به گونه‌ای جریان ادبی آن روز آمریکا را مورد نقد قرار می‌دهد و با آوردن مثلث عشقی «تاد، هریسون مک و جین» و پایان بد این رابطه، تاثیر کمونیسم در نویسندگان آن روز آمریکا را نقد می‌کند. «بارت» همچنین در گذشته اشاره کرده که «اپرای شناور» تاثیر «اگزیستانسیالیسم» فرانسوی در آمریکای پس از جنگ جهانی دوم است. «بارت» خود جدای دلایلی که «تاد اندروز» برای انتخاب عنوان «اپرای شناور» آورده، درباره‌ی انتخاب این عنوان می‌گوید: «دورن‌مایه‌ی کتاب از خاطرات من از یک قایق تفریحی قدیمی شکل گرفته است. آن موقع، قایقی تفریحی در نواحی خلیج چساپیک می‌گشت و برنامه‌ای تحت عنوان «تئاتر شناور آدامز» برگزار می‌کرد که در شهر کودکی من نیز برنامه داشت. وقتی سال‌ها بعد اتفاقی عکسی از این قایق تفریحی را نگاه می‌کردم، ناگهان جرقه‌ای در ذهنم روشن شد و احساس کردم که ایده‌ی خوبی برای روایت داستانم به ذهنم خطور کرده.»&lt;br /&gt;«اپرای شناور» با ترجمه‌ی «سهیل سمی» همچنین هفته‌ی گذشته برنده‌ی تندیس بخش اثر داستانی غیر ایرانی جایزه‌ی «روزی روزگاری» امسال شد. «بارت» در بیانیه‌ای که به همین مناسبت به جایزه ارسال کرده بود، در قسمتی از پیام خود به «شهرزاد» کتاب «هزار و یک شب» اشاره کرده. وقتی در این باره بیشتر از او می‌پرسم، می‌گوید: «شهرزاد برای همیشه قصه‌گوی ایده‌آل من خواهد ماند. زندگی‌اش بر جملات سوار است و همیشه‌ی خدا می‌داند چطور جمله‌های رئال، فانتزی و اروتیک را با هم تلفیق کند. شهرزاد کارش را خوب بلد است و همیشه به خوبی از پس داستان بعدی بر می‌آید و بلد است که داستان را در کدام نقطه از زندگی یا مرگ رها کند تا خواننده مدام به دنبالش بیاید تا بیشتر بشنود. آفرین به تو، شهرزاد.»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-2118560565596968670?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/2118560565596968670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/2118560565596968670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2008/07/blog-post_7153.html' title='اپرای شناور اثر جان بارت'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9EoAo_HnI/AAAAAAAAACY/RZ_Nwof_OD4/s72-c/John-Barth-mainpage01.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-6007894934520092884</id><published>2008-07-17T17:23:00.009+04:30</published><updated>2008-07-17T17:35:24.711+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9DX4dagXI/AAAAAAAAACQ/MDKDHUmqUf4/s1600-h/Joyce-Salinger.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5223968170344874354" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9DX4dagXI/AAAAAAAAACQ/MDKDHUmqUf4/s320/Joyce-Salinger.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;بیست و پنجم نوامبر سال ۱۹۹۸ در یک روز پاییزی شهر کورنیش ایالت نیوهمپشایر آمریکا کسی در خانه‌ی «جی‌دی. سلینجر» پیر و منزوی را زد. خدای من! چه‌طور یک نفر همچین اجازه‌ای به خودش داده؟ آن‌هم خانه‌ی «جی‌.دی. سلینجر»، کسی که بارها با تفنگ ششلول از غریبه‌‌هایی که سرزده رفته‌اند تا احوالش را بپرسند یا دزدکی به خانه‌اش سرک بکشند، استقبال کرده است. نویسنده‌ای که دور تا دور خانه‌ی الونک مانندش حصار کشیده تا کسی از دیوار خانه‌اش بالا نرود و فضولی نکند چرا که کم نیستند چنین آدم‌هایی در ایالات متحده و چه بسا دنیا که می‌میرند برای دیدن حتی یک‌ لحظه‌‌ی این نابغه‌ی داستان‌نویسی آمریکا. «سلینجر» از سال ۱۹۵۳ در این خانه مستقر شده و کمتر کسی را به آن راه داده.&lt;br /&gt;مثلا یک بار «ایان همیلتون» معروف فکر انجام همچین کاری به سرش زد. تصمیم گرفت که زندگی‌نامه‌ی «سلینجر» را منتشر کند و رفت به شهر «کورنیش» و از اهالی محل درباره‌ی «سلینجر» سئوال کرد. این‌که از چه فروشگاه‌هایی خرید می‌کند و از چه مسیری می‌گذرد و در نهایت آن‌قدر پرس و جو کرد تا به در خانه‌ی «سلینجر» رسید اما نویسنده‌ی بدعنق «ناتوردشت» اصلا حوصله‌اش را نداشت و به قول معروف دست به سرش کرد. ماجرا به این سادگی خاتمه نیافت و «همیلتون» که ید طولایی در روزنامه‌‌نگاری داشت به این راحتی‌ها دست از سر «سلینجر» بر نداشت و آن اتفاق‌هایی رخ داد که شرح مبسوط‌ش در مقدمه‌ی «احمد گلشیری» بر کتاب «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌وهشتم» آمده است.&lt;br /&gt;اما این بار، یعنی ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ قضیه فرق می‌کرد. آن کسی که در خانه‌ی «سلینجر» را زده بود، شخص غریبه‌ای نبود. «سلینجر» به خوبی او را می‌شناخت. یعنی واقعیت‌ این است که بیست‌وپنج سال پیش از این ماجرا، همین آدم ده ماهی مهمان همین خانه‌ی مهجور «سلینجر» بوده و از نزدیک با او زندگی کرده است. آدمی که پس از پایان زندگی‌اش با «سلینجر» به انزوای خودخواسته‌ی او احترام گذاشت و حرفی درباره‌اش نزد تا آن‌که کم‌کم وسوسه‌ شد و درباره‌ی «سلینجر» کتاب هم نوشت. خب، آدمی وسوسه می‌شود دیگر.&lt;br /&gt;این آدم کسی نیست جز «جویس مینارد»، زن باهوشی که در زندگی‌ هیجانات زیادی را تجربه کرده. «جویس» در ۵ نوامبر سال ۱۹۵۳ بدنیا آمده و بیشتر شهرت ادبی‌اش هم را هم مدیون زندگی‌ کوتاه‌اش با «سلینجر» است. «جویس» در «دورهام» نیوهمپشایر بزرگ شده و در جوانی مرتب برای مجله «هفده» مطلب می‌نوشته است و در سال ۱۹۷۱ وارد دانشگاه یِل شد. در همین ایام «جویس مینارد» مجموعه‌ای از نوشته‌هایش را برای «مجله‌ی نیویورک تایمز» فرستاد. «نیویورک ‌تایمز» از «جویس» جوان خواست تا برایشان مقاله بنویسد و او هم اولین مقاله‌اش را تحت عنوان «دختر هجده‌ساله‌ای که به زندگی گذشته‌اش نگاه انداخته» در این مجله منتشر کرد. «نیویورک تایمز» عکس «مینارد» را به روی جلد مجله برد و روزنامه‌ها و رسانه‌های زیادی در آمریکا به نوشته‌ی «جویس» واکنش نشان دادند و از آن استقبال کردند. در میان همه‌ی این سر و صداها «جی‌.دی. سلینجر» که آن وقت پنجاه و سه سالش بود نیز برای «جویس مینارد» نامه نوشت و او را از تبلیغات رسانه‌ای برحذر داشت.&lt;br /&gt;«سلینجر» و «جویس» جوان حدود بیست و پنج نامه رد و بدل کردند تا اینکه «مینارد» در تابستان سال اول دانشگاه به کورنیش رفت و هم‌خانه‌ی «سلینجر» شد. «مینارد» دلش بچه می‌خواست، «سلینجر» اما اصلا به چنین خواسته‌ای رضایت نمی‌داد و در نهایت زندگی این دو پس از ده ماه به اتمام رسید. پس از پایان این رابطه، تا مدتی «مینارد» به کسی حرفی نزد تا آنکه در سال ۱۹۷۳ خاطراتش را با «سلینجر» در کتابی به نام «نگاهی به گذشته» منتشر کرد. «مینارد» سال‌ها بعد ازدواج کرد و صاحب سه بچه شد و رمان‌های زیادی نوشت که در این میان کتاب «مردن برای» توسط «گاس ون سان» کارگردان دوست‌داشتنی «فیل» و با بازی «نیکل کیدمن» فیلم شد.&lt;br /&gt;کتاب «جویس مینارد» درباره‌ی «سلینجر» سر و صداهای زیادی در آمریکا به پا کرد. خیلی‌ها هم با این کار او مخالفت کردند و حتی «سن فرانسیسکو کرانیکل» مینارد را آدم «بی‌شرمی» خواند. با این همه، «جویس مینارد» در یکی از نوشته‌های شخصی‌ در سایت اینترنتی‌اش می‌نویسد: «من واقعا تعجب می‌کنم! چرا آدم‌ها در مقابل کسی که از یک دختر هجده ساله خواسته تمام زندگی‌اش را رها کند و بیاید با او زندگی کند و قول داده برای همیشه عاشق‌اش بماند و به معنای تمامی کلمه او را استثمار کرده، این طور واکنش نشان می‌دهند و انتظار دارند که آدم داستان زندگی خودش را هم ننویسد. نمی‌شود چنین استثماری را نادیده گرفت. فرض کنید کسی با دختر خود شما چنین کاری بکند. جدای تمام احترامی که برای این مرد قائلم اما واقعا اگر دختر شما به جای من بود، دهن‌تان را می‌بستید و چیزی نمی‌گفتید؟»&lt;br /&gt;اما «جویس مینارد» تنها یکی از زن‌های زندگی «جی‌.دی. سلینجر» است. حتی بعضی‌ از منتفدان ادبی حدس می‌زنند که این همه انزوا طلبی و گوشه‌نشینی «سلینجر» به خاطر همین زن‌های زندگی اوست و صد البته شکست عشقی او در جوانی. زن‌ها و البته دخترهای جوان نیز در داستان‌های سلینجر نقش زیادی دارند. «ازمه‌»ی داستان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» [دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم] و «لئا»ی داستان «دختری که می‌شناختم» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی بابک تبرایی] و «باربارا»ی داستان «دخترکی در سال ۱۹۴۱ که اصلا کمر نداشت» [نغمه‌ی غمگین ترجمه‌ی امیر امجد] و «فیبی» داستان «ناتوردشت» [ترجمه‌ی محمد نجفی] و «فرنی» داستان «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نمونه‌هایی از این‌هاست.&lt;br /&gt;«جی‌.دی. سلینجر» اولین بار در سال ۱۹۴۱ عاشق شد. آن هم عاشق «اُنا اونیل» دختر نمایشنامه‌نویس معروف «اوژن اونیل». «گاردین» در این باره می‌نویسد: «گفته می‌شود که وقتی سلینجر در سال ۱۹۴۲ وارد ارتش شد، هر روز برای «اُنا» نامه می‌نوشت. اما وقتی «سلینجر» برای خدمت مجبور شد عازم ارویا شود، «اونیل» علارغم اختلاف ۳۶ ساله‌ی سنی با «چارلی چاپلین» ازدواج کرد و همین موضوع باعث شد که «سلینجر» تا به امروز همیشه به صنعت سینما با چشم رشک و حسد نگاه کند.» «سلینجر» همینطور در «ناتوردشت» می‌نویسد: «اگر یک چیز در دنیا وجود داشته باشد که ازش متنفر باشم، آن چیز فیلم است. اسم‌اش را جلوی من نیاورید.»&lt;br /&gt;شکست عشقی «سلینجر» در بیست‌ و دو سالگی و عشق‌اش به «اُنا»ی شانزده ساله، ضربه‌ی شدیدی را به «سلینجر» وارد کرد. این دو اولین بار در تابستان سال ۱۹۴۱ همدیگر را دیدند. یکی از دوستان «اونیل» درباره‌ی این رابطه می‌گوید: «اُنا دختر ساکتی بود اما زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت. نمی‌شد چشم از او برداشت و سلینجر هم در همان نگاه اول عاشق او شد. عاشق زیبایی او شد و از این‌که دختر اوژن اونیل معروف هم بود، تحت تاثیر قرار گرفت. وقتی به نیویورک برگشتند، تقریبا هر روز همدیگر را می‌دیدند.»&lt;br /&gt;با این حال، «سلینجر» وارد ارتش شد و در جنگ جهانی دوم شرکت کرد. در این بین، با حمله‌های عصبی زیادی روبرو شد و با پزشک فرانسوی‌ای به نام «سیلویا» آشنا شد. این دو در سال ۱۹۴۵ ازدواج کردند و مدت کمی در آلمان ساکن شدند اما زندگی‌ مشترک‌اشان به خاطر دلایل نامعلومی از بین رفت و «سیلویا» سلینجر را ترک کرد و به فرانسه بازگشت و به زندگی هشت‌ ماهه‌ی مشترک‌اشان خاتمه داد. سال‌ها بعد در سال ۱۹۷۲ «سلینجر» نامه‌ای از «سیلویا» دریافت کرد که در خاطرات «مارگارت» دختر «سلینجر» به آن اشاره شده و او در این باره می‌گوید: «پدرم به پاکت نامه نگاه کرد و بدون آن‌که آن را باز کند و بخواند، پاره‌اش کرد. پدرم اگر ارتباط‌اش را با کسی تمام کند، واقعا تمام می‌کند و بازگشتی در میان نیست.»&lt;br /&gt;وقتی جنگ تمام شد و «سلینجر» به ایالات متحده بازگشت، به نویسندگی روی آورد و آن را جدی ادامه داد تا آنکه در سال ۱۹۵۴ و در مهمانی‌ای در «کمبریج» با «کلر داگلاس» دختر یکی از منتقدان هنری معروف بریتانیایی آشنا شد. «کلر» دختر نوزده ساله‌‌ی شادابی بود و کم‌کم با او رفت و آمد کرد و در این بین «فرنی» خانواده‌ی «گلس» داستان‌های «سلینجر» با الگویی از «کلر» شکل گرفت. «فرنی» بیشتر از هر کس دیگری با «کلر داگلاس» شباهت دارد به خصوص که کتاب «سلوک زائر» که در داستان فرنی مجموعه‌ی «فرنی و زویی» [ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام] نیز ازش نام‌برده می‌شود در میان کتا‌ب‌هایی بوده که «کلر» واقعا آن را خوانده است. این دو سپس در سال ۱۹۵۵ و در سی و شش سالگی «سلینجر» با هم ازدواج کردند و حاصل این ازدواج تولد «مارگارت» و «متیو» در سال‌های ۱۹۵۵ و ۱۹۶۰ است. از دیگر زن‌های زندگی «سلینجر» یکی همین «مارگارت» است که تصمیم به انتشار کتاب خاطراتش کرد و خشم پدر را به جان خرید و کتابی با عنوان «ناتور رویا» منتشر کرد. با ازدواج «کلر داگلاس» و «جی.‌دی. سلینجر» این دو زوج به «یوگا» علاقه‌مند شدند و در یک معبد هندی در واشنگتن دوره دیدند. در همین ایام «سلینجر» و «کلر» روزانه دو مرتبه و هر بار به مدت ده دقیقه تمرین تنفس یوگا می‌کردند.&lt;br /&gt;«سلینجر» اما روز به روز منزوی‌تر می‌شد و در یک استودیو که کمتر از یک مایل از خانه‌اش فاصله داشت، اوقات خود را می‌گذراند و گاهی دو هفته آنجا می‌ماند و به خانه بر‌نمی‌گشت. یک اجاق گاز کوچک داشت که غذا روی آن گرم می‌کرد و بقیه اوقاتش را فقط می‌نوشت. «کلر» در همین باره می‌گوید: «من خانه بودم و «جری» [منظور جروم اسم کوچک سلینجر] مدام در اتاق کوچکش در استودیو و مشغول نوشتن.» در نهایت اختلاف این دو بالا گرفت و در اکتبر سال ۱۹۶۷ طلاق گرفتند. در این ایام بود که «سلینجر» با دیدن عکس «جویس مینارد» بر روی جلد «مجله‌ی نیویورک تایمز» برای «جویس» نامه نوشت و ماجراهایی پیش آمد که خواندید. یکی از دوستان سلینجر درباره‌ی «مینارد» می‌گوید: «جویس لولیتای همه‌ی لولیتاهای جهان بود.»&lt;br /&gt;پس از ماجرای «جویس مینارد» و گذشت چند سال، زن دیگری وارد زندگی «جی.‌دی. سلینجر» شد. در سال ۱۹۸۱ «سلینجر» مشغول تلویزیون نگاه کردن بود و برنامه‌ی «آقای مرلین» را می‌دید. از بازیگر این برنامه که «الین جویس» بود خوش‌اش آمد و برایش نامه نوشت. «الین» در این باره می‌گوید:«برنامه‌ی معروفی بود و من مدام از طرفدارانم نامه دریافت می‌کردم اما یک روز نامه‌ای از جی.دی. سلینجر به دست‌ام رسید که مرا حسابی شوکه کرد. سپس چند وقتی مدام به هم نامه نوشتیم تا آن‌که به پیشنهاد سلینجر همدیگر را دیدیم و با هم زندگی کردیم و خرید می‌کردیم و سینما می‌رفتیم. در آخرین سال‌های دهه‌ی هشتاد و با آشنایی «سلینجر» با «کولین اونیل» که دختر جوانی بود، زندگی «سلینجر» و «الین» خاتمه یافت. «کولین» و «سلینجر» با یکدیگر زندگی کردند و آخرین خبرها از زندگی آن‌ها به مقاله‌ای بر می‌گردد که در سال ۱۹۹۲ در «نیویورک تایمز» منتشر شد. در این مقاله که به خاطر آتش‌سوزی خانه‌ی «سلینجر» منتشر شد، خبرنگاری که در خانه‌ی آن‌‌ها را زده نوشته است که شخصی به نام «کولین» در را باز کرد و خود را خانم آقای «جی.‌دی. سلینجر» معرفی کرد. این دو ازدواج کردند و ده سال زندگی مشترکشان دوام آورد. از سال ۱۹۹۲ «سلینجر» دوباره در تنهایی فرو رفت تا آنکه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۹۸ «جویس مینارد» به مناسبت تولد چهل و چهار سالگی‌اش جلوی در خانه‌ی «سلینجر» ظاهر شد و در زد.&lt;br /&gt;توضیح: این مقاله با الهام فراوان و کمک بسیار از مقاله‌‌ای تحت عنوان &lt;a href="http://newyorkmetro.com/nymetro/arts/features/2162/index.html"&gt;«زن‌های سلینجر» نوشته‌ی «پل السکاندر»&lt;/a&gt; نوشته شده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-6007894934520092884?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6007894934520092884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6007894934520092884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html' title=''/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/SH9DX4dagXI/AAAAAAAAACQ/MDKDHUmqUf4/s72-c/Joyce-Salinger.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-395293701004072521</id><published>2007-11-21T17:48:00.000+03:30</published><updated>2007-12-31T19:17:08.584+03:30</updated><title type='text'>خاطره دلبرکان غمگین من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;رمان «خاطره دلبرکان غمگین من»، جدید ترین اثر مارکز، یکی از آرزوهای دیرباز مارکز بود که پس از سال ها به تحقق پیوست. او بارها عنوان کرده بود که آرزو داشت نویسنده رمان «خانه زیبارویان خفته» اثر «یاسوناری کاواباتا» باشد و از علاقه خود به تًمً این رمان ژاپنی گفته بود.داستان «کاواباتا» در خانه یی می گذرد که پنهان از نیروهای حکومتی در کار فعالیتی غیرقانونی هستند. این خانه مامن روزهای بر باد رفته پیرمردان است. مارکز تم اصلی رمان جدیدش، «خاطره دلبرکان غمگین من» را بر این اساس قرار داد و رمانی نوشت که موضوع اصلی دیدار پیرمردی بود که پیرانه سر، عشق دخترکی جوانسال را به دل می گیرد. پیرمرد در آستانه ۹۰ سالگی، دل به دخترکی جوان می بازد و زندگی گذشته اش در این عشق، بازخوانی می شود.البته سیر داستان هر دو رمان بسیار متفاوت است اما در درونمایه شباهت آن دو به شدت دیده می شود. به خصوص اینکه مارکز عنوان کرده بود دوست داشته چنین رمانی بنویسد. بعد از سال ها پس از رمان کاواباتا، مارکز به آرزوی خود رسید اما به نظر می رسد با تمام تبلیغات و تفاسیر شتابزده و سر صبری که بر آن نوشتند، از آثار مطرح سال های پیشین فاصله گرفته است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این کتاب توسط انتشارات نیلوفر منتشر و به قیمت 1500تومان روانه بازار شده است. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-395293701004072521?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/395293701004072521'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/395293701004072521'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/11/blog-post_21.html' title='خاطره دلبرکان غمگین من'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-6992191266452608095</id><published>2007-11-17T13:39:00.000+03:30</published><updated>2007-11-25T15:04:58.794+03:30</updated><title type='text'>سقوط</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz6-I4fP1PI/AAAAAAAAAB8/YjJf8KFrtEU/s1600-h/soghut.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5133749685060621554" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz6-I4fP1PI/AAAAAAAAAB8/YjJf8KFrtEU/s320/soghut.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این روزها مشغول خواندن رمان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Fall_(novel)" target="_blank"&gt;"سقوط"&lt;/a&gt; شاهکار بی نظیر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Albert_Camus" target="_blank"&gt;"آلبر کامو"&lt;/a&gt; هستم. اکثر سخن شناسان معتقدند این کتاب در میان آثار کامو مقامی ممتاز و جداگانه داره تا جایی که &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jean-Paul_Sartre" target="_blank"&gt;"ژان پل سارتر"&lt;/a&gt; این آخرین پیام کامو را مشخص ترین کار او دانسته. داستان از اونجا شروع میشه که در یکی از میکده های آمستردام مردی به نام "ژان باتیست کلمانس" از خودش و زندگی اش میگه. او در پاریس وکیلی موفق و نسبتاْ نامدار بوده که به قول خودش تخصص اش در یک چیز بود: دفاع از دعاوی شرافتمندانه که بیشتر شامل دفاع از بیوه زنان و یتیمان می شده.&lt;br /&gt;او با لحن متاثر کننده و قدرت و حرارت کلام چنان عمل می کرد که هم خطابه های دفاعی اش را ستایش می کردند و از آنجا که در دادگاه عدالت نه متهمه و نه قاضی خودش رو از این هر دو برتر و بالاتر می بینه. از طرف دیگر با اعمال ساده و جزیی چون کمک به نابینایان در عبور از خیابان و هل دادن گاری های سنگین در نگاه خودش همچنان بالاتر از همه قرار می گیره. حتی دو سه بار نشان لژیون دونور به او اهدا میشه که رد می کنه. او از انبار و دخمه و غار متنفر و شیفته ی مکان های رفیعه و در نتیجه این بینش خود رو مافوق بشر می دونه. انگار اوست که در این دنیا حرف آخر رو می زنه. اما وقتی جزییات رفتار اون رو می شنویم اوضاع طور دیگریه. اینجاست که پی می بریم این وکیل دعاوی در فرودترین جای اروپا (هلند) منتظر تک تک آدمهاست تا خطابه ی پوچی و سقوط خودش رو ایراد کنه. وکیل دعاوی که گمان می کنه مشرف بر همه ی آدمیان نشسته چون دقیق نگاه میکنه پس از قهقهه ای در پشت سر می بینه که نه بر قله بلکه در پست ترین درجات این جهان قرار داره... در بعضی از لحظات داستان کتاب بسیار شبیه به فضای نوشته های &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Nietzche" target="_blank"&gt;"نیچه"&lt;/a&gt; است. اونجا که نیچه مرگ خدا و اخلاق را اعلام می کنه و انسان ها را برای خلق "ابر انسان" به یاری فرا می خونه. اونجا که اگه دقیق به نیک ترین خصایل شناخته شده بشر نگاه کنی نازلترین خواسته های ممکن رو می بینی.&lt;br /&gt;پ.ن: از این دسته آدم ها در این چند وقت اخیر زیاد دیدم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-6992191266452608095?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6992191266452608095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6992191266452608095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/11/blog-post_5520.html' title='سقوط'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz6-I4fP1PI/AAAAAAAAAB8/YjJf8KFrtEU/s72-c/soghut.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-566442726252722047</id><published>2007-11-17T13:35:00.000+03:30</published><updated>2007-11-21T17:45:55.671+03:30</updated><title type='text'>دیوار</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz69kYfP1OI/AAAAAAAAAB0/rjbVQMcbf-k/s1600-h/kafka.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5133749057995396322" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz69kYfP1OI/AAAAAAAAAB0/rjbVQMcbf-k/s320/kafka.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دیوار" عنوان داستان کوتاهی است از "&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/ÚØ§Ù_Ù¾Ù_Ø³Ø§Ø±ØªØ±" target="_blank"&gt;ژان پل سارتر&lt;/a&gt;" نویسنده و متفکر مشهور فرانسوی که یکی از بزرگان مکتب "اگزیستانسیالیسم" به شمار می رود. "دیوار" در سال 1310 توسط "&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/ØµØ§Ø¯Ù_ÙØ¯Ø§ÛØª" target="_blank"&gt;صادق هدایت&lt;/a&gt;" به فارسی ترجمه شده است. داستان "دیوار" ماجرای سه اسیر فرانسوی به نام های "ژوان" و "تُم" و "پابلو" است که در اردوگاه نازی ها در انتظار محاکمه به سر می برند. روز محاکمه فرا میرسد و این سه تن به تیرباران محکوم می شوند. نکته قوت داستان توصیف ملموس و دردناک انتظار برای مرگ و گذرانِ آخرین ساعات زندگی است.&lt;br /&gt;"پابلو" که ماجرا از زبان او روایت می شود در ابتدا نسبت به حکم صادر شده بی تفاوت است و برخلاف "ژوان" و "تُم" نشانه ای از ترس و ضعف از خود بروز نمی دهد. اما زمانی که سحرگاه روز تیرباران فرا می رسد او نیز به لرزه می افتد و به خود می آید. از زندگی و پوچی چندش آور آن متنفر می شود و لذت زنده بودن را به سخره می گیرد. آنجا که به او پیشنهاد می شود که می تواند با لو دادن دوستش "گری" حکم تیربارن خود را لغو کند می گوید: "من ترجیح می دهم که بمیرم تا گری را لو بدهم. برای چه؟ من "گری" را دوست نداشتم، دوستی من و او از مدتها قبل مرده بود- همان وقت که عشق به معشوقه ام و میل به زندگی در من مرده بود- ولی بی شک همیشه او را محترم داشتم. اما این دلیل نمی شد که راضی باشم به جایش بمیرم. زندگی او مانندِ زندگی من ارزشی نداشت، هیچ زندگی ای ارزشی نداشت..."&lt;br /&gt;سحرگاهِ تیرباران فرا می رسد و سربازان وارد سلول می شوند تا این سه تن را به میدان تیرباران برند. اما "ژوان" را به اتاقی می برند تا دوباره مورد بازجویی قرار گیرد. "ژوان" در بازجویی به طرز بچه گانه و مضحکی به سوالات بازجویان پاسخ می دهد و تنها برای تفنن و تمسخر بازجوها پاسخ هایی ارائه می کند. برای او دیگر مرزی بین مرگ و زندگی برقرار نیست، زندگی برای او ارزشی را که تا کنون دارا بود ندارد. دید او نسبت به بازجویان اینگونه است: "این دو نفر با وجود تزیینات و تازیانه و چکمه های زیبایشان باز آدم هایی هستند که می میرند، کمی بعد از من اما نه خیلی بعد از من..."&lt;br /&gt;برای "ژوان" بقا و ادامه زندگی لطفی ندارد و خود را برای قرارگرفتن در برابر جوخه آتش آماده می کند اما هر چه در میدان تیرباران انتظار می کشد کسی برای اعدام او اقدامی نمی کند...ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-566442726252722047?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/566442726252722047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/566442726252722047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/11/blog-post_9651.html' title='دیوار'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz69kYfP1OI/AAAAAAAAAB0/rjbVQMcbf-k/s72-c/kafka.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-8435814300556313930</id><published>2007-11-17T13:11:00.000+03:30</published><updated>2007-11-18T14:51:24.155+03:30</updated><title type='text'>همنوایی شبانه ارکستر چوبها</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz63qYfP1NI/AAAAAAAAABs/UYHny0p84F4/s1600-h/Ø±Ø¶Ø§+ÙØ§Ø³ÙÛ.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5133742564004844754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 249px; CURSOR: hand; HEIGHT: 261px" height="261" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz63qYfP1NI/AAAAAAAAABs/UYHny0p84F4/s320/%D8%B1%D8%B6%D8%A7+%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C.jpg" width="284" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چو تیره شود مرد را روزگار / همه آن کند کش نیاید به کار (فردوسی) ا&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;همنوایی شبانه ارکستر چوبها، عنوان کتابی است نوشته رضا قاسمی. برنده جایزه بهترین رمان اول سال 1380 بنیاد گلشیری، برنده بهترین رمان سال 1380 منتقدین مطبوعات و رمان تحسین شده سال 1380 جایزه مهرگان ادب. کتابی کاملاً متفاوت و جذاب با روایتی بدیع و خواندنی. اگر چه کلیه روایتها و افکار منتشر در این کتاب از زبان شخصیتی مبتلا به پارانویا بیان می شود ولی بدون شک این اثر خواندنی، حاصل ذهنی خلاق و بی نظیر و متفکر است.در مورد کتاب و لینکهای مرتبط می توانید مطلب زیبای &lt;a href="http://sharto.doxdo.com/?p=45"&gt;روایتی به زبان خواب&lt;/a&gt; را بخوانید. من به ذکر جملاتی از کتاب بسنده می کنم و لذت خواندن و کشف افکار جدید و متفاوت این کتاب را به خودتان واگذار میکنم. اگر توانستید حتماً آن را بیش از یکبار بخوانید.و این صدای جادویی نه از آنِ خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که، مهربان و تبدار، نامه ی اعمال مرا می خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست، نه حتا هیچ سرزنشی. می دیدم گناهان مرا می شمرند اما نه از سر شماتت. همه اش به دلسوزی که پایش اگر لغزید، لغزید اما نه از سر پستی که خطایی اگر رفت، رفت اما نه از سر اختیار.دیگر داشت باورم می شد که سرنوشت هم چیزی است مثلث شکل. من از خانه ی پدر گریخته بودم چون دائم دو چشم سرزنش بار مرا می پائید. در پایتخت، تا آمدم شانه هایم را از بار این وزنه های هراس آور بتکانم، آن دو چشم ملامت گر به قدرت رسیده بود. و حالا اینجا، داشت نفسم کمی بالا می آمد که سر و کله ی رعنا پیدا شده بود!حس شهادت طلبی و مظلومیت، که مشخصه ای کاملاً ایرانی است، هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسائلی را که با یک سیلی حل می شود به موقع رفع و رجوع کنیم، گذاشته ایم تا وقتی که با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم.مدتی بود که، اینجا و آنجا، هر از گاهی، دست خدا از آستین مردان خدا بیرون می آمد و سر کسانی را که کافر حربی بودند گوش تا گوش می برید. و من که از هراس آن دست ها خانه ی پدر را ترک کرده و به پایتخت آمده بودم، آن دست ها که در کشور به قدرت رسید کشور را هم ترک کرده و به اینجا آمدم، اما حالا می دیدم که آن دست ها رو به روی منند. در اتاقی درست چسبیده به اتاق من!با این همه طاقت نیاورده بودم. منظره ی ویرانی آدم ها غم انگیزترین منظره ی دنیاست. ببینی کسی مثل طاووس می رفته، حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته. ببینی کسی خود را ملکه ای می پنداشته و تو را بنده ی زرخرید، حالا منتظر گوشه ی چشمی است به او بکنی. ببینی ...او می دانست که بهترین شیوه برای به دام آوردن زنان این است که هیچ شیوه ای به کار نبندند. او به تجربه دریافته بود که زنان دیوانه ی مردی هستند که در همان حال که با روی خوش از آنان پذیرایی می کند وانمود کند که به آنها بی اعتناست. به خصوص که هنگام گفتگو هم مرد چیزهایی بگوید که زن احساس کند او به پنهان ترین زوایای روحش دسترسی دارد." ایرانیان نژادی تاجر مسلکند. زیرک و باهوشند اما روش فکر کردن و مبادلاتشان کاملاً آسیایی است. آنها در هر کاری تعلل می کنند و همه چیز را به تعویق می اندازند. قولی که ایرانی بدهد پایه ی محکمی ندارد و گفتن حرف ناصواب عملی قابل چشم پوشی است. زنان بسیار ولخرجند و هر آنچه نظرشان را جلب کند، بی توجه به قیمت آن، خریداری می کنند. ایرانیان از جهات مختلف به کودکان شبیه هستند. میل دارند که متعجب و مبهوت شوند. چیزهای جدید، سر و صدادار و براق نظرشان را جلب می کند ... "ا&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی / نشر ورجاوند 1381&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-8435814300556313930?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/8435814300556313930'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/8435814300556313930'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/11/blog-post_1872.html' title='همنوایی شبانه ارکستر چوبها'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz63qYfP1NI/AAAAAAAAABs/UYHny0p84F4/s72-c/%D8%B1%D8%B6%D8%A7+%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-6715025548947885342</id><published>2007-11-17T13:03:00.000+03:30</published><updated>2007-11-18T14:57:44.137+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رومن گاری'/><title type='text'>لیدی ال</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz62tYfP1MI/AAAAAAAAABk/zQGsMZRxO3A/s1600-h/lidy+l.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5133741516032824514" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz62tYfP1MI/AAAAAAAAABk/zQGsMZRxO3A/s320/lidy+l.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;لیدی ال" عنوان کتابی است از "&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Romain_Gary" target="_blank"&gt;رومن گاری&lt;/a&gt;" که درونمایه اصلی آن را رویارویی عشق و ایده آل های عقیدتی تشکیل می دهد.در بین آثار رومن گاری که تا کنون خواندم این کتاب قطعاً ساده ترین و عامیانه ترین کتاب بود. داستان یک ماجرای عاشقانه در اواخر قرن نوزدهم. دختر جوانی به نام آنت که همانند هر دختر دیگری دلباخته مردی جوان می شود و غرق در نیاز و خواهش بوسه و نوازش و توجه است و پسری به نام آرمان که شدیداً پایبند به اصول و اعتقادات سیاسی و مبارزاتی خود است. او آنارشیست جوانی است که صادقانه زندگی اش را برای بهبود اوضاع جهان فدا می کند.او برای رهایی میلیون ها انسان از چنگال دولت های حاکم و برقراری برابری و برادری تا پای جان تلاش می کند.&lt;br /&gt;عشق سرنوشت این دو جوان را بهم پیوند می دهد. عاشق می شوند و دل می بازند اما می باید از بین طلب معشوق و کامیابی احساسی و آرمانخواهی مفرط و پایبندی به عقاید یکی را برگزید. یکی سودای رسیدن به محبوب را در سر می پروراند و دیگری آرزوی نابودی حکومت های خونخوار و مستبد از روی زمین را در ذهن دارد.اما نمی توان در آن واحد سودای پاکسازی دنیا از نابرابری را داشت و خود را وقف مردم کرد و همزمان تمام و کمال از آن ِ معشوقی بود که سرتا پا خواهش است.اینجاست که باید تلخ ترین انتخاب ممکن صورت بگیرد... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-6715025548947885342?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6715025548947885342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6715025548947885342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/11/blog-post_17.html' title='لیدی ال'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rz62tYfP1MI/AAAAAAAAABk/zQGsMZRxO3A/s72-c/lidy+l.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-2844456749352118587</id><published>2007-11-12T12:21:00.000+03:30</published><updated>2007-11-17T13:50:18.534+03:30</updated><title type='text'>زندگی واقعی آلخاندرو مایتا</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/RzgVbXigp7I/AAAAAAAAABc/JkbgceZ2y-Q/s1600-h/yousa.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5131875335308093362" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/RzgVbXigp7I/AAAAAAAAABc/JkbgceZ2y-Q/s320/yousa.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;strong&gt;زندگی واقعی آلخاندرو مایتا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:courier new;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:georgia;color:#666666;"&gt;نسبت به کتاب‌های دیگه‌ی بارگاس یوسا ممکنه کتاب درخشانی به نظر نرسه، اما با این حال از نظر من خیلی قویه. شاید بهتر باشه برای شروع کتاب‌های یوسا، این یا مرگ در آند رو اول از همه خوند. چون برای آشنایی با سبکش خیلی به درد می‌خوره. یکی دیگه از نقاط قوت این کتاب اینه که یوسا توی اون، خیلی وقت‌ها شیوه‌ی رمان‌نویسیش رو هم شرح می‌ده: راوی کتاب، برای نوشتن رمانش دنبال پیداکردن سرنخ‌هایی از زندگی آلخاندرو مایتاست. یعنی یکی از عوامل شورشی کمونیستی که سال‌ها پیش در پرو رخ داده. راوی به ترتیب پیش‌اومدنِ وقایع، پیش کسانی می‌ره که به هر نحو از ماجراها خبر داشته‌ان؛ و مدام یادآوری می‌کنه که اسم واقعی هیچ‌کس ذکر نخواهد شد و خیلی از شخصیت‌ها رو عوض و ماجراها رو تحریف می‌کنه. و این تلاشش برای فهمیدنِ واقعیت ماجراها، فقط برای اینه که بدونه در مورد چه چیزی داره دروغ می‌گه.***فصل آخر کتاب که راوی مایتا رو پیدا می‌کنه، جزو بهترین‌هاست. مخصوصاً جایی که مایتا تعریف می‌کنه نهایتاً آرمان‌ها و مصادره‌های انقلابیشون، در ذهن مردم با یه دله‌دزدی مسخره جایگزین شد. ضمناً با اینکه اسم مترجم کتاب رو تا حالا نشنیده بودم، اما ترجمه‌ش خیلی خیلی خوبه.***فکرم را با صدایی بلند بیان می‌کنم: "شاید این غم‌انگیزترین بخش داستان باشد، این که ماجرایی که با نام انقلاب شروع شد – هر چقدر هم که احمقانه بوده، اما به هر صورت یک انقلاب بود – با جروبحثی بر سر اینکه&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#666666;"&gt;چقدر دزدیده شده و کی پول‌ها را غارت کرده، تمام می‌شود."[صفحه‌ی ۳۸۳]&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;ا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-2844456749352118587?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/2844456749352118587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/2844456749352118587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/11/blog-post_12.html' title='زندگی واقعی آلخاندرو مایتا'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/RzgVbXigp7I/AAAAAAAAABc/JkbgceZ2y-Q/s72-c/yousa.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-4344332646969281687</id><published>2007-10-30T15:51:00.000+03:30</published><updated>2007-10-30T16:15:15.460+03:30</updated><title type='text'>قیصر امین پور رفت</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/RycnMEvS71I/AAAAAAAAABU/jyBznSpx0_s/s1600-h/ÙÛØµØ±.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5127109789168627538" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/RycnMEvS71I/AAAAAAAAABU/jyBznSpx0_s/s320/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسى پژوه متولد ، 1338 گتوند خوزستان&lt;br /&gt;- ترك تحصیل از رشته دامپزشكى دانشگاه تهران 1357&lt;br /&gt;- ترك تحصیل از رشته علوم اجتماعى دانشگاه تهران 1363&lt;br /&gt;- اخذ دكتراى ادبیات فارسى از دانشگاه تهران با راهنمایى دكتر شفیعى كدكنى 1376&lt;br /&gt;- تدریس در دانشگاه الزهرا 70 - 1367&lt;br /&gt;- تدریس در دانشگاه تهران 1370 تاكنون&lt;br /&gt;- دبیر شعر هفته نامه سروش 71-60&lt;br /&gt;- سردبیر ماهنامه ادبى - هنرى سروش نوجوان 83- 67&lt;br /&gt;- عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسى&lt;br /&gt;- برخى از آثار او عبارتند از: ظهر روز دهم (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) به قول پرستو (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكرى) تنفس صبح، در كوچه آفتاب، منظومه روز دهم، توفان در پرانتز، بى بال پریدن، گلها همه آفتاب &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گردانند ، دستور زبان عشق و....ا&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;...................&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;و بدرود دنیای فانی................غروب هفتمین روز آبان 1386&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دست عشق از دامن دل دور باد!ا&lt;br /&gt;مى توان آیا به دل دستور داد؟&lt;br /&gt;مى توان آیا به دریا حكم كرد&lt;br /&gt;كه دلت را یادى از ساحل مباد؟&lt;br /&gt;موج را آیا توان فرمود، ایست!&lt;br /&gt;باد را فرمود، باید ایستاد؟&lt;br /&gt;آنكه دستور زبان عشق را&lt;br /&gt;بى گزاره در نهاد ما نهاد&lt;br /&gt;خوب مى دانست تیغ تیز را&lt;br /&gt;در كف مستى نمى بایست داد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این قطعه از کتاب دستور زبان عشق بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;روحش شاد و یادش گرامی باد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-4344332646969281687?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/4344332646969281687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/4344332646969281687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/10/blog-post_30.html' title='قیصر امین پور رفت'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/RycnMEvS71I/AAAAAAAAABU/jyBznSpx0_s/s72-c/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-6417038790339060633</id><published>2007-10-24T14:37:00.000+03:30</published><updated>2007-11-17T13:49:01.772+03:30</updated><title type='text'>صد سال تنهایی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8oJLILebI/AAAAAAAAABE/1FBiPpvh_jc/s1600-h/ÙØ§Ø±Ú©Ø².jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124859039041943986" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8oJLILebI/AAAAAAAAABE/1FBiPpvh_jc/s320/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;وسواس هاي آقاي گابو*&lt;a style="TEXT-DECORATION: none" href="http://etemaad.com/Released/86-01-14/214.htm#17766"&gt;ترجمه: سعيد کمالي دهقان؛ اعتماد، سه شنبه ۱۴ فروردين ماه ۱۳۸۶&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گابوبراي نوشتن «صد سال تنهايي» با کلي مشکل مواجه بوده، نه پولي در بساط داشته و نه مثل امروز آن قدر ثروتمند و مشهور که شايعه سفر سال آينده اش به ايران کلي خبرساز باشد। «صد سال تنهايي» حالا چهل سال از عمرش گذشته. چهل سال ساعات کوتاهي از تنهايي خيلي ها را پر کرده با عبارات، مکان ها و شخصيت هاي فراموش نشدني و عجيب و غريب اش، از «خوزه آرکاديو بوئنديا» گرفته که پدرخوانده خانواده «بوئنديا» است تا «آئورليانو» سوم که از نوادگان نسل هفتم خانواده به حساب مي آيد. «صد سال تنهايي» حالا جزء حافظه ادبي بسياري از رمان دوستان دنيا است، کتابي که باعث شد خالق اش جزء معدود نويسنده هاي خوش اقبالي باشد که در طول حيات شان طعم شيرين موفقيت ادبي را مي چشند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» هم يک سال قبل از آنکه «صد سال تنهايي» جايزه نوبل را نصيب «گابريل گارسيا مارکز» کند يعني سال ۱۹۸۱، سراغ اين نويسنده کلمبيايي رفته و از او درباره نوشتن اين رمان تاثيرگذار امريکاي لاتين سوال کرده و آن را براي دومين بار در ويژه نامه چهلمين سال انتشار مجله که دسامبر ۲۰۰۶ منتشر شده، چاپ کرده است.***«گابريل گارسيا مارکز» خود درباره «صد سال تنهايي» مي گويد : ا &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;«از خيلي وقت پيش درباره نوشتن «صد سال تنهايي» با خودم فکر مي کردم. چند بار هم شروع کردم به نوشتن. همه چيز آماده بود، مي دانستم چه ساختاري خواهد داشت، اما لحن داستان در نمي آمد. يعني به چيزي که مي نوشتم ايمان نداشتم. به نظرم يک نويسنده مي تواند هر چيزي که به ذهنش برسد را بگويد، به شرطي که به آن ايمان هم داشته باشد. اگر هم بخواهيد بفهميد که کسي به شما ايمان دارد يا نه، کافي است ببينيد خودتان به خودتان ايمان داريد يا نه. هر بار که «صد سال تنهايي» را شروع مي کردم، نمي توانستم به نوشته ام ايمان بياورم. تا اينکه لحن داستان درآمد و اين قدر ذهنم را گشتم و گشتم تا فهميدم که نزديک ترين لحن داستان همان لحن مادربزرگم است وقتي که چيزهاي عجيب و غريب و هيجان انگيز تعريف مي کرد، لحني کاملاً طبيعي و همان چيزي بود که به آن ايمان پيدا کردم و اگر بخواهيد از ديدگاه ادبي هم نگاه کنيد همان لحني است که در کل رمان «صد سال تنهايي» حکمفرماست.»&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;وقتي مي نوشتي، صفحات رمان را هر از چند گاهي به کسي نمي دادي که بخواند؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;। هرگز حتي يک خط. حتي روي اين موضوع تعصب هم داشتم، انگار که خرافاتي شده باشم. چون به نظرم اگر هم قرار باشد که ادبيات را محصولي اجتماعي بدانيم، خلق اثر ادبي صرفاً فردي است و در اکثر مواقع هم فردي ترين کار دنيا است. وقتي داريد چيزي را مي نويسيد، هيچ کس نمي تواند به شما کمک کند. تنهاي تنهايي، بي هيچ دفاع مثل يک کشتي غرق شده در اعماق دريا. اگر هم تلاش کني که از کسي کمک بگيري، که مثلاً نوشته ات را بخواند و راهي نشانت بدهد، بيشتر دچار تشويش مي شوي و آسيب وحشتناکي مي بيني چون هيچ کس دقيقاً نمي تواند بفهمد که موقع نوشتن چه چيزي توي مغزت مي گذرد. در عوض، براي دوستانم کار ديگري مي کنم؛ هربار که چيزي مي نويسم، حسابي پرحرفي مي کنم و قسمتي از نوشته را برايشان تعريف مي کنم و هر دفعه دوباره آن را از نو تعريف مي کنم. بعضي از دوستانم مي گويند که همين داستان را لااقل سه بار برايشان تعريف کرده ام، که البته هر دفعه با دفعه قبل کاملاً فرق داشته. راست مي گويند و من هم با عکس العمل هايشان در برابر هر داستان نقاط ضعف و قوتم را بهتر مي فهمم و با اين کار درباره خودم هم نظري پيدا مي کنم و از تاريکي هاي وجودم چيزي را مي کشم بيرون&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گفته بودي که همسرت «مرسدس» در نوشتن «صد سال تنهايي» خيلي کمک ات بوده.درست است؟&lt;/strong&gt; خب، ما، يعني «مرسدس» و بچه ها به «آکاپولکو» برگشته بوديم و ناگهان يک دفعه همه چيز انگار برايم روشن شد। گفتم؛ همين طور بايد باشد، تصوير پدربزرگي که بچه هايش را با يخ آشنا مي کند. همينطور بايد حکايت کرد، تند و سريع. بعد هم بايد همين لحن را حفظ کرد. کمي گشت زدم و به مکزيک بازگشتم و نشستم تا کتاب را بنويسم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس در «آکاپولکو» نبودي&lt;/strong&gt;؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نه و «مرسدس» مي گفت؛«خل شدي،» اما همه چيز را تحمل کرد، نمي تواني بفهمي که «مرسدس» تو اين مدت چه چيزهايي را تحمل کرده، ديوانگي هاي اين چنيني را. مکزيک بودم که داستان شروع کرد به فوران کردن. شروع داستان هم هميشه خدا سخت ترين قسمت است. اولين جمله هر رمان يا هر داستان طول و لحن و سبک و همه چيز داستان را مشخص مي کند. مشکل اصلي شروع کردن است. با آن سرعتي که شروع کردم و آن چيزهايي که توي ذهنم بود فکر مي کردم که نوشتن کتاب شش ماهي زمان ببرد، بعد از اتمام چهار ماه يک شاهي هم نداشتم و نمي خواستم متوقف بشوم. با پولي که از جايزه ادبي يي که براي نوشتن «لا مالا هورا» به دست آورده بودم، يک بار هزينه بيمارستان را دادم براي به دنيا آمدن پسر دوم ام و با باقي آن ماشين خريدم، ماشين را هم در طول اين مدت دادم گرو و به «مرسدس» گفتم؛ بيا، اين هم پول، من مي روم سراغ نوشتن. اما نوشتن «صد سال تنهايي» نه شش ماه که هجده ماه طول کشيد و در تمام اين مدت «مرسدس» حرفي از کم و زياد پولي که از گرو گذاشتن ماشين به دست مي آمد به ميان نياورد و چيزي هم درباره سه ماه اجاره معوقه خانه نگفت. به من گفت؛«اشکالي ندارد آقا، نه ماه بايد تحمل کنيم و بعدش همه چيز حل مي شود.» همين طور هم شد. يک چک به صاحب خانه داد همراه نه ماه اجاره عقب افتاده. بعد از انتشار «صد سال تنهايي» همين مردي که کلي رسوايي به وجود آورد، کتاب را که خواند زنگ زد به من و گفت؛ «آقاي گابريل گارسيا، از اينکه من هم سهمي در اين کتاب داشتم بسيار مفتخرم.»يک ماجراي ديگر هم هست، «مرسدس» مي داند که هر بار که شروع مي کنم به نوشتن پانصد برگه کاغذ و حتي هم بيشتر لازم دارم و هميشه هم اين مقدار را پيدا مي کنم। من از يک ريتم بخصوصي تبعيت مي کنم؛ در يک زمان مشخص، بازده مشخص و مصرف کاغذ مشخصي دارم، کاغذهاي ماشين شده و برگه برگه شده. يک برگه مي گذارم توي ماشين تحرير، مستقيماً بدون اينکه از قبل بنويسم مي گذارم توي ماشين تحرير و هر وقت که از نوشتن دست کشيدم يا اينکه از نوشته خوشم نيامد يا اشتباه تايپي پيش بيايد يا اينکه يک فاصله لعنتي زيادتر گذاشته باشم، احساس نمي کنم که فقط يک فاصله زياد گذاشته شده بلکه فکر مي کنم که مثلاً اشتباه از آفرينش خود اثر است. دوباره از نو شروع مي کنم و ورقه هاي کاغذ همين طور روي هم انباشته مي شود و دوباره از نو جمله را مي نويسم و کم کم جملات بلند تر مي شود و بالاخره جمله درست از کار در مي آيد و هر وقت که يک کاغذ تمام پر شد، حالا مي نشينم و متن را دستي اصلاح مي کنم، تا اينکه همه کار شسته و رفته شود. يک بار يک داستان دوازده صفحه يي نوشتم و در نهايت ديدم که براي نوشتن اش پانصد کاغذ به کار برده ام. اين ميزان مصرف کاغذ براي نوشتن با ماشين تحرير باورنکردني است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;br /&gt;گفته يي که هر آن چه نوشتي پايه و اساس واقعي دارد و مي تواني آن را جمله به جمله نشان بدهي. چند تا مثال مي شود بزني؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هر چيزي که نوشتم پايه و اساس رئال دارد وگرنه داستان فانتزي مي شد و فانتزي هم اگر باشد مي شود «والت ديسني». که هيچ رغبتي هم ندارم به آن. اگر کسي به من بگويد که يک گرم فانتزي در آثارم مي بيند، شرم مي کنم. من در هيچ کدام از کتاب هايم فانتزي ندارم. مثلاً آن قسمت معروف پروانه هاي جوان «مريسيو بوبيليونا».... که مي گويد؛«چه شگفت انگيز،» واي خداي من، خيلي خوب يادم مي آيد که وقتي شش سالم بود، برق کاري بود که در «آراکاتاکا» مي آمد خانه مان و مادربزرگم را به ياد مي آورم که پروانه مي گرفت... اين از همان رازهايي است که آدم دوست ندارد فاش کند ديگر. مادربزرگم با يک تکه پارچه پروانه هاي سفيد مي گرفت، آره سفيد. زياد پير نبود و يادم مي آيد که مي گفت؛«لعنتي، نمي خواهم اين پروانه را بيرون کنم ها اما هر بار که اين برق کار مي آيد خانه مان، اين پروانه هم فوراً مي آيد توي خانه». هميشه به يادم بوده اين موضوع. اما مي خواهم چيزي به تو بگويم. در واقع رنگ پروانه ها سفيد بود، اما من نمي توانستم به آن ايمان بياورم. اما اينکه جوان بودند را بهش ايمان داشتم و مثل اينکه تمام دنيا هم به آن ايمان آورده&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-6417038790339060633?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6417038790339060633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6417038790339060633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/10/blog-post_6212.html' title='صد سال تنهایی'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8oJLILebI/AAAAAAAAABE/1FBiPpvh_jc/s72-c/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-1547770318036150439</id><published>2007-10-24T14:30:00.000+03:30</published><updated>2007-11-18T14:57:44.138+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رومن گاری'/><title type='text'>خداحافظ گاری کوپر</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8mmLILeaI/AAAAAAAAAA8/0wqkpWrIaUw/s1600-h/Ø±ÙÙÙ+Ú¯Ø§Ø±Û.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124857338234894754" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8mmLILeaI/AAAAAAAAAA8/0wqkpWrIaUw/s320/%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86+%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;آدم سرزنده يي بود و شايد اگر آن طور به سبک همينگوي خودکشي نمي کرد، به سختي مي شد دليلي بر نااميدي و افسردگي اش پيدا کرد، برعکس اتفاقاً آدم شوخ طبعي بود. نقل قول معروفي هست از «رومن گاري» که مي گويد؛ «شوخ طبعي تاکيدي بر جاه و مقام انساني است، چون يکي از ويژگي هايي است که انسان را از ديگر مخلوقات جدا مي کند.» زندگي «رومن گاري» سراسر پيکار با خودش بود. پيکار با جنبه هاي مختلف و گاه متضاد وجودش که او را مجبور مي کرد همچون «لني» قهرمان رمان «خداحافظ گاري کوپر» دودلي در چهره اش موج بزند و هميشه پي تغيير و تحول و نوآوري باشد و همچون «لني» بارها افکارش را در ذهن خود سبک و سنگين کند و با اين همه در شک باقي بماند. نمونه اش آن جايي از رمان است که «لني» محبوب خود «جس» را ترک مي کند و به کوهستان برمي گردد و با اين همه هنوز نمي داند تا چه اندازه به دختر علاقه مند است و تنها وقتي با فردي روبه رو مي شود که حکم آينه نفس اش را بازي مي کند، به عشق و علاقه وصف ناپذيرش به دختر آگاهي پيدا مي کند و نصفه شب، در کولاک و سرماي کوهستان و با وجود خطر از دست دادن جان اش به سوي محبوب خود بازمي گردد. «رومن گاري» خود اين چنين بود.«رومن گاري» اسم واقعي اش نبود. او اصلاً اسم واقعي نداشت. چون هيچ وقت پدرش را نديد و از همان اول نام خانوادگي همسر دوم مادرش روي «رومن» گذاشته شد و او را «رومن کاسو» ناميدند. شايد به همين خاطر است که چندي بعد خودش «رومن گاري» را ترجيح داد تا هم زياد به ياد گذشته ها نيفتد و هم کمي تغيير کرده باشد. «گاري» را از واژه يي روسي به معناي «آتش گرفتن» گرفت و آن را در صيغه امر برد و کمي امريکايي اش کرد و البته اين کار را بي تاثير از نام ستاره سينماي امريکا «گاري کوپر» انجام نداد. آخر «رومن گاري» شيفته تغيير بود.رومن گاري متولد ۱۸ مه ۱۹۱۴ است و در مسکو به دنيا آمد. بدني قوي، بيني دراز و لباني کلفت داشت. شکل شرقي ها، قزاق ها و شايد هم مثل خود «چنگيز خان». وقتي هنوز خيلي کوچک بود، مادر و پدرش از هم جدا شدند و به همين خاطر هيچ وقت پدر واقعي اش را نديد. مادرش بازيگر سينما بود، موفقيت چنداني در حرفه اش پيدا نکرد و مشهور نشد اما بعدها وظيفه مادري اش را خوب ادا کرد. از همان ابتدا به «رومن» فرانسه ياد داد و پسرش را در چهارده سالگي همراه خود به «نيس» فرانسه برد. مدرسه را به خوبي سپري کرد و چندتايي هم داستان کوتاه نوشت که در نوع خود خوب بود، تحصيلاتش را در رشته حقوق در شهر پاريس ادامه داد و بعدها با شروع جنگ جهاني دوم خلباني ياد گرفت و به نيروي آزادي بخش فرانسه در اروپا پيوست. پس از جنگ با آن که تحصيلات آکادميک سياسي نداشت، ديپلماتي فرانسوي و در سال ۱۹۵۲ نماينده جمهوري فرانسه در سازمان ملل متحد شد. سال ۱۹۴۴ با «لزلي بلانش» نويسنده و روزنامه نگار انگليسي ازدواج کرد اما زندگي مشترک شان بيش از هفده سال به طول نينجاميد. يک سال پس از جدايي از همسر اول خود با «جين سيبرگ» بازيگر معروف امريکايي فيلم «از نفس افتاده» ازدواج کرد و البته با او هم نتوانست بيش از هشت سال زندگي کند. «گاري» شصت و شش سال عمر کرد و سال هاي پاياني عمرش را به خصوص پس از خودکشي «سيبرگ» در سال ۱۹۷۹، مثل خيلي از نويسنده ها در تنهايي و افسردگي و نااميدي سپري کرد. «رومن گاري» ۲ دسامبر ۱۹۸۰ خودش را به ضرب گلوله تپانچه و مثل نويسنده مورد علاقه اش «ارنست ميلر همينگوي» از بين برد و از نفس افتاد.***«رومن گاري» سال ۱۹۴۵ اولين رمانش را به نام «تربيت اروپايي» منتشر کرد که «جايزه منتقدين» فرانسه را برايش به ارمغان آورد و در طول زندگي نزديک به سي رمان به زبان هاي فرانسه و انگليسي نوشته که البته کتاب هاي فرانسه اش موفق تر بوده اند. با آن که بيشتر آنها را تحت نام «رومن گاري» منتشر کرده، اما تعدادي از آنها را هم تحت نام هاي مستعار ديگر به چاپ رسانده است. «گاري» به جز نامي که زمان به دنيا آمدن به او دادند، چهار نام مستعار اختيار کرد. «اميل آژار» بعد از «رومن گاري» معروف ترين نام او است؛ چرا که يک بار با اين نام کتابي نوشت به نام «زندگي در پيش رو» که براي دومين بار او را برنده جايزه «گنکور» فرانسه کرد. «رومن گاري» تنها نويسنده فرانسوي است که در طول زندگي دوبار موفق به دريافت جايزه «گنکور» شده است. او اولين بار در سال ۱۹۵۶ به خاطر انتشار رمان «ريشه هاي آسمان» گنکور برده بود. «خداحافظ گاري کوپر» و «زندگي در پيش رو» از تاثيرگذارترين رمان هاي او است که به فارسي هم ترجمه شده.خداحافظ گاري کوپررومن گاري «خداحافظ گاري کوپر» را در سال ۱۹۶۹ نوشت؛ رماني که در ايران هم به نسبت با اقبال خوبي روبه رو شده و شش بار تجديد چاپ شده است. «سروش حبيبي» اين کتاب را در سال ۱۳۵۱ و درست چهار سال بعد از انتشار کتاب در فرانسه به فارسي ترجمه کرده است. همين موضوع خود گوياي خوش اقبالي زودهنگام آثار «رومن گاري» در ايران است. رومن گاري «خداحافظ گاري کوپر» را ابتدا به انگليسي نوشت و کتاب با نام «ولگرد اسکي باز» منتشر شد. «خداحافظ گاري کوپر» داستان جواني است امريکايي به نام «لني» که به خاطر فرار از شرکت کردن در جنگ عليه «ويتنام» به طور غيرقانوني به کوهستان هاي آلپ در سوئيس فرار کرده و در خانه کوهستاني «باگ» به همراه چندين ولگرد اسکي باز اطراق کرده است. «باگ»، که مالک کلبه و از همه ثروتمندتر است، ميزبان همه ساله گروه هاي اين چنيني است. ولگردهاي بي پولي که چيزي جز اسکي کردن برايشان مهم نيست. هم هزينه هايشان را مي دهد و هم مسکن شان را تامين مي کند. هر وقت هم که به پول نياز داشته باشند، از کلبه برمي گردند پايين و مي روند به شهر تا پول دربياورند. به کسي اسکي ياد مي دهند، قاچاق مي کنند و ... «لني» خود جزء همين گروه اسکي بازان ولگرد بود تا اين که با دختري به نام «جس» آشنا مي شود و عشق او را از جمع مفت خورها خارج مي کند.توصيف هاي راوي از «لني» و دوستانش در ابتداي داستان اين را به ذهن مي آورد که «لني» رفتار و منش آنارشيستي دارد، حال آن که با پيشرفت داستان و آشنايي با ديدگاه هاي او مي فهميم که او بيشتر درويش مآبانه رفتار مي کند تا آنارشيستي. برخورد «لني» با حوادث و نوع نگاه و ذهنيتش در رويارويي با اتفاقاتي که برايش مي افتد مهمترين قسمت رمان را تشکيل مي دهد. «لني» جوان و صادق است و با تناقض هاي زيادي روبه رو مي شود و هيچ وقت هم فکرش را نمي کند که عاشق شود. برعکس، هميشه فکر مي کرد عشق همان چيزي است که هر کدام از دوستانش، که گرفتارش شده، کارش حسابي ساخته شده و از پا درآمده. خود او وقتي با عشق روبه رو مي شود، ابتدا آن را نمي پذيرد و خيال مي کند که در رويا و توهم است تا آن که دوري از «جس» و روبه رو شدن با فردي که او را در شناخت بهتر احساساتش راهنمايي مي کند، او را به اين امر واقف مي کند که؛ آري، عاشق شده است.«خداحافظ گاري کوپر» را داناي کل روايت مي کند و از منظر روايت شباهت هايي هم با «ناطور دشت» «سالينجر» دارد. نوع نگاه راوي و طنز خاصي که در روايتش به کار رفته و ظرافت هاي رفتاري که بيان مي شود تا حدودي روايت اين دو کتاب را به هم شبيه مي سازد. همان اوايل کتاب آمده؛ «لني اول با اين جوان غعزيف، که يک کلمه هم انگليسي نمي دانست رفيق شده بود. به همين دليل روابط شان با هم بسيار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که عزي شروع کرد مثل بلبل انگليسي حرف زدن و فاتحه دوستي شان خوانده شد. فوراً ديوار زبان بالا رفته بود. ديوار زبان وقتي کشيده مي شود که دو نفر به يک زبان حرف مي زنند. آن وقت ديگر مطلقاً نمي توانند حرف هم را بفهمند.»«رومن گاري» بي شک براي نوشتن «خداحافظ گاري کوپر» از تجربيات و وقايع زندگي شخصي اش الهام گرفته. پدر «جس» ديپلماتي است امريکايي در سوئيس و برايش ماجراهايي پيش مي آيد که از تجربه «گاري» در دهه پنجاه به عنوان ديپلماتي فرانسوي و فعاليت هاي سياسي اش حکايت دارد. «گاري کوپر» ستاره سينماي امريکا است و «خداحافظ گاري کوپر» با توجه به شروع جنگ ويتنام و زمان نوشته شدن کتاب، گويي هم نوعي خداحافظي از گذشته پرصلابت و آرام امريکا است و هم خداحافظي با گذشته خود «لني» و شروع زندگي جديد و تازه. «لني» با عشق به تولدي ديگر مي رسد و با گذشته سرگردان و بي هدفش خداحافظي مي کند.***زندگي در پيش رو«رومن گاري» سال هاي شصت در فرانسه نويسنده معروفي بود و انتشارات معروف «گاليمار» هم او را خوب مي شناخت. تا سال ۱۹۷۳ نزديک به نوزده رمان نوشته بود و حالا هوس کرده بود که از نو شروع کند. آن هم با اسم مستعار «اميل آژار». «گاري» در کل چهار رمان با نام «آژار» منتشر کرد. وقتي اولين رمانش به نام «آغوش مهربان» را با نام جديد خود نوشت، کتاب را به انتشارات «گاليمار» برد، اما انتشارات قبول نکرد کتاب را چاپ کند. «رومن گاري» با «سيمون گاليمار» تماس گرفت و وقتي معلوم شد که خود او رمان را نوشته، کتاب سريعاً با نام مستعار «اميل آژار» به چاپ رسيد و اتفاقاً نامزد بهترين جايزه «روندو» شد که «روبرت گاليمار» از ترس لو رفتن نام واقعي نويسنده انصراف انتشارات را از شرکت دادن کتاب در جايزه اعلام کرد.«رومن گاري» در کتابي به نام «زندگي و مرگ اميل آژار»، که در سال ۱۹۷۹ نوشت، مي نويسد؛ «من حسابي خوش گذرانده ام. به اميد ديدار و ممنون.» هويت اصلي «اميل آژار» را يک سال پس از مرگ «رومن گاري» آژانس خبري فرانسه فاش کرد. معروف ترين کتابي که «اميل آژار» نوشته رمان «زندگي در پيش رو» است که جايزه آکادمي «گنکور» را در سال ۱۹۷۵ از آن خود کرد. «گاري»، به خاطر اين که هويت نويسنده رمان معلوم نشود، پسرعمويش را براي دريافت جايزه به آکادمي «گنکور» فرستاد. اين کتاب براي اولين بار در سال ۱۳۵۹ و با نام مستعار «اميل آژار» به فارسي ترجمه شد، اما اجازه تجديد چاپ نگرفت تا آن که براي دومين بار در سال ۱۳۸۰توسط «ليلي گلستان» ترجمه و منتشر شد.«زندگي در پيش رو» داستان عشق پسر عرب کوچکي است به يک زن پير. «مومو» قهرمان داستان که نام واقعي اش «محمد» است، چهارده سال سن دارد. سال ها پيش مادر «مومو» او را ول مي کند و از آن به بعد است که به همراه «رزا خانم» در طبقه ششم ساختماني زندگي مي کند که آسانسور هم ندارد و پانسيون بچه هاي بي سرپرست است. «مومو» پسري است کنجکاو و باهوش و بازيگوش که مرتب از اين در و آن در سوال مي کند و علاقه خاصي به «رزا خانم» دارد و دلش مي خواهد به او کمک کند و او را نجات دهد تا زنده بماند. «مومو» از تنهايي مي ترسد و مهمترين دغدغه اش داشتن خانواده و بزرگترين آرزويش اين است که برود مکه. «رزا خانم» هم زني زشت، بي مو و فربه است و حالا تنها کسي است که مي تواند براي «مومو» مادري کند. ساعت هاي زيادي را با او سپري کند و همدم و مونس اش باشد. «رزا خانم» اما کم کم بيمار مي شود و «مومو» هم علاقه بيشتري به او پيدا مي کند. «مومو» از ترس بيمارستان «رزا خانم» را در زيرزمين مي برد و به خيال خود از او مراقبت مي کند.«زندگي در پيش رو» از زبان «مومو» روايت مي شود و علاوه بر «رزا خانم»، «آقاي هاميل»، «لولا خانم»، «دکتر کتز» و «خانم نادين» هم از شخصيت هاي مهم آن هستند. «آقاي هاميل» پيرمردي است که مسلمان است و «مومو» سوالات مذهبي اش را از او مي پرسد. او پس از مدتي کور مي شود و براي «مومو» نقش پدري را بازي مي کند که او هيچ گاه نداشته. «لولا خانم» هم با اينکه شغل خوبي ندارد اما هر از چندگاهي براي کمک به «مومو» و «رزا خانم» به آنها سر مي زند. «مومو» حسابي شيفته او است. «دکتر کتز» هم در خدمت «رزا خانم» و بچه هايي است که نگهداري مي کند. از «مومو» خوشش مي آيد و تا وقتي که «رزا خانم» بيمار نشده، گاهي به آنها سر مي زند. «خانم نادين» هم «مومو» را به طور خيلي اتفاقي در خيابان ديده و بعد از مرگ «رزا خانم» قرار است که از «مومو» مراقبت کند. او دوبلور صداي هنرپيشه هاي سينما است.آن چه «رومن گاري» را چه در نقاب «اميل آژار» و چه در نقاب هاي ديگرش از نويسندگان ديگر متمايز مي کند، نوع نگاه راوي، قهرمان داستان و شخصيت هاي داستان هايش است. نگاه راوي داستان هاي او هميشه متفاوت است و البته واقعي هم به نظر مي رسد. در «خداحافظ گاري کوپر» نگاهي درويش گونه، ضد و نقيض و صادق دارد و راوي «زندگي در پيش رو» هم، که از زبان پسري بي سرپرست روايت مي شود، ديدي متفاوت دارد. ذهنيت و نگاه «مومو» به «رزا خانم» که خيلي زشت و بدقواره است و علاقه حقيقي اش به او داستان را از ويژگي خاصي برخوردار مي کند. «مومو» ابتدا از سگي مراقبت مي کند و چون نه مادر و پدري دارد و نه کسي را که دوستش داشته باشد، علاقه وصف ناپذيري به سگ خود پيدا مي کند. در جاي ديگري هم به «رزا خانم» علاقه مند مي شود، اما اين بار عشقي حقيقي را تجربه مي کند و پس از مرگ «رزا خانم» با خلاء بزرگي روبه رو مي شود.«زندگي در پيش رو» براي «مومو» داستان زندگي است که پيش روي خود دارد و بايد ساليان سال آن را سپري کند و براي «رزا خانم» داستان زندگي است که از او روي برگردانده. اين کتاب داستان شروع زندگي براي «مومو» و پاياني براي «رزا خانم» و «آقاي هاميل» است.***«تربيت اروپايي»، «ريشه هاي آسمان»، «ليدي ال»، «رقص چنگيزخان»، «سگ سفيد»، «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بادبادک ها» و «توليپ» از ديگر کتاب هاي مشهور «رومن گاري» اند که اغلب به فارسي هم ترجمه شده اند. «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند» نوشته «رومن گاري» از تاثيرگذارترين نوشته هاي اوست که سال ۱۹۶۸ از روي آن فيلمي ساخته شد. داستان ماجراي پرندگاني است که از جزاير «گوانو» به سمت ساحلي در صدکيلومتري «ليما» حرکت مي کنند تا به هر زحمتي شده به آن جا برسند و بميرند. اين کتاب مجموعه پنج داستان کوتاه است شامل «پرندگان مي روند در پرو مي ميرند»، «بشردوست»، «ملالي نيست جز دوري شما»، «همشهري کبوتر» و «کهن ترين داستان جهان» که اولين بار سال ۱۳۵۲ «ابوالحسن نجفي» آن را به فارسي برگرداند و پس از چاپ سومش در سال ۱۳۵۷ اجازه چاپ مجدد نگرفت.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-1547770318036150439?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/1547770318036150439'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/1547770318036150439'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/10/blog-post_1081.html' title='خداحافظ گاری کوپر'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8mmLILeaI/AAAAAAAAAA8/0wqkpWrIaUw/s72-c/%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86+%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-6332190373246984634</id><published>2007-10-24T14:27:00.001+03:30</published><updated>2007-10-24T14:29:55.983+03:30</updated><title type='text'>درباره «الف» اثر بورخس</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8ll7ILeZI/AAAAAAAAAA0/6S0jCHXLfqU/s1600-h/borkhes2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124856234428299666" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" height="139" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8ll7ILeZI/AAAAAAAAAA0/6S0jCHXLfqU/s320/borkhes2.jpg" width="95" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» به مناسبت چهلمين سال انتشارش، ويژه نامه يي را در آخرين ماه سال ۲۰۰۶ منتشر کرد که گلچيني بود از گفت وگو هاي مجله با نويسندگان بزرگ دنيا در طول چهل سال فعاليتش و درباره معروف ترين اثرشان. گفت وگو با «خورخه لوئيس بورخس» هم در هفتاد و دومين شماره «مگزين ليته رر» که ژانويه ۱۹۷۳ انجام شده بود، منتشر شده و حال براي دومين بار در اين ويژه نامه به چاپ رسيده است. محور اصلي اين گفت وگو کتاب «الف و داستان هاي ديگر» است و «بورخس»، که آدم باحوصله و شوخ طبعي است، به سوالات پاسخ مي دهد و هر از چند گاهي هم با يک «نه؟» گفتن، دنبال تاييد گرفتن حرف هايش از مصاحبه کننده است.—-«بورخس» خود درباره «الف» مي گويد:« «الف» تقليدي نامحسوس از دانته است. دلم مي خواست «آرژنتينو دانيه ري» را خيلي ساده درست مثل «ويرژيل»، که شخصيت با نمک و مضحکي دارد، خلق کنم. حتي نام «بئاتريس» را تغيير ندادم و خودم را جاي دانته نشاندم ... بعدش حس کردم که اين کارم حسابي مسخره مي شود (بورخس مي خندد) و البته يک چيزي را هم بايد بگويم، که مطمئنم بي شک هيچ چيز درباره اش نمي دانيد. نام هايي که در داستان هايم استفاده کرده ام همه نام هاي اشخاص واقعي اند. اغلب، افراد خانواده ام. کلي اسم تو خانواده ما وجود دارد و من هم ازشان استفاده کردم. مادرم از اين کار خوشش نمي آمد، فکر مي کنم که بيشتر مي ترسيد از اين کار. البته اسم خودش را هم استفاده کرده بودم. خيلي هم دلم مي خواست از آدم هايي که مي شناختم در داستان هايم کاريکاتور خلق کنم. ( البته با تغيير اسمشان). «کارلوس آرژنتينو دانيه ري» داستان «الف» هم واقعاً وجود دارد، يکي از دوستانم است. البته کمي غلو کردم و کمي مسخره تر نشانش دادم. اما در کل خودش بود. مادرم اين کار را بدجنسي مي دانست، اما در کل چيز خاصي نبود، آنقدر ها هم معلوم نبود و اتفاقاً خود دوستم از داستان خوشش آمد و کلي تبريک گفت.»منتقد ها هم بويي نبردند از اين ماجرا؟نه. هيچ کس به اين موضوع توجهي نکرد. چون او هم آنقدر ها آدم مهمي نبود، شاعر بزرگي نبود که.از کدام داستان بيشتر خوشتان مي آيد؟فکر کنم که داستان «جنوب» باشد؛ چون درباره زندگي شخصي ام بود، نه؟ کلينيک، جراحي مغز... اينها ماجراهايي است که واقعاً برايم پيش آمده. سرم را عمل کردند، درست بالاترين نقطه اش را دست بزنيد، دست بزنيد (بورخس دستانش را روي موهايش مي کشد) همين جا، همين برآمدگي. باور کنيد، خيلي وحشتناک بود. هر وقت از جاده يي رد مي شدم که در مسيرش کلينيکي بود، راهم را کج مي کردم و از مسير ديگري مي رفتم.تا آنجا که من مي دانم داستان ها را درست بعد از همين عمل بود که نوشتيد؟بله، اتفاق مسخره يي افتاد. داشتم با عجله مي دويدم که روي پله ها افتادم و با سر خوردم زمين و سرم شکست. مدت زمان زيادي را بستري بودم در... اسمش چه بود؟ در کما. بله، خودش است. وقتي هم که به هوش آمدم ترسم از اين بود که ديگر نتوانم درست و حسابي فکر کنم. مطمئن نبودم که توانايي ذهني ام هنوز سالم است يا نه. چند روز بعد چند تا کتاب انگليسي به دستم رسيد. مادرم خريده بود تا برايم بخواند و حوصله ام سر نرود. اما ترسم از اين بود که نکند هيچ چي نفهمم. يک روزي بالاخره يکي را شروع کرد به خواندن و ناگهان ديد که دارم گريه مي کنم، نگرانم شد اما بهش گفتم که نه، اتفاقي نيفتاده، اتفاق خوش يمني افتاده و ديوانه نشده ام و هنوز عقلم سر جايش است. مي بينيد که حسابي خل شده بودم... بعدش از خودم پرسيدم که هنوز مي توانم بنويسم يا نه. اگر البته اصلاً مي توانستم، تصميم گرفتم که با يک داستان کوتاه شروع کنم چون هيچ وقت ننوشته بودم. به خودم گفتم که اگر هم نتوانستم چيزي بنويسم به خاطر همان مشکل هميشگي است؛ چون نوشتن کار مشکلي است ديگر. نه؟ «پير منارد، نويسنده دن کيشوت» را نوشتم. بد هم نبود. تصميم گرفتم همان ژانر را حفظ کنم. خوشم آمده بود.کدام يک از داستان هاي ديگرتان اتوبيوگرافي اند؟تقريباً همه شان همين طورند. خيلي سخت است که آدم در مورد چيزي که به خودش مربوط نيست بنويسد. هميشه آدم درباره مشکلاتش مي نويسد و خب شما بهتر مي دانيد، ادبيات کمک بزرگي است در دنيا. من اين طور فکر مي کنم. چون مثلاً من هم مثل خيلي از آدم هاي دنيا ناراحت مي شوم که به جاي اين که بنشينم و به بدبختي ام فکر کنم (که مثلاً دختري از من خوشش نمي آيد...) مي روم سراغ ادبيات و از موقعيت هاي احساسي ماجرا استفاده مي کنم. مثلاً «فانس يا حافظه» (واقعاً که داستان خسته کننده يي است، مگر نه؟) اين داستان را وقتي نوشتم که مرض بي خوابي داشتم. (اغلب بي خوابي به سرم مي زد و کابوس مي ديدم). هر شب، هر وقت مي رفتم که بخوابم، ترس داشتم که خوابم نبرد. دست خودم نبود، اتاق، خانه، حياط و هر چه که اطرافم بود مي آمد تو ذهنم. آزارم مي داد و زشت و بد ترکيب مي ديدم شان. اگر قرار بود همه تصاويري که در دنيا ديده بودم و چهره همه آدم ها و شکل همه مکان هايي که مي شناختم هميشه در ذهنم بيايد، دنيا خيلي وحشتناک مي شد. براي همين اين داستان را نوشتم، داستان مردي که حافظه بيکران و پيوسته دارد. بعد از مدت کوتاهي بي خوابي ها تمام شد. تمام شدـ چون من سمبل همه بي خوابي هايم را در اين پسر بيچاره «فانس»، پيدا کردم.اغلب کابوس مي بينيد؟بله، کابوس مي بينم. هميشه هم يک چيز را مي بينم. خيلي ساده مي شود توضيحش داد. اين جور کابوس ها را از وقتي که ديگر نتوانستم بخوانم، از وقتي که کور شدم مي بينم. اما الان، تقريباً هر شب خواب مي بينم که مي توانم بخوانم، خواب مي بينم که نوشته يي بهم داده اند و من دارم از روي آن مي خوانم. اما وقتي نوشته را مي بينم، نمي توانم آن را بخوانم. وقتي به کلمات نگاه مي کنم، فاصله و تعدادشان زياد و در نهايت محو مي شوند. حروف صامت هم پشت سر هم تکرار مي شوند و نوشته تبديل مي شود به متني بي معني. بدون مفهوم. اين همان چيزي است که هميشه درباره کور شدنم فکر مي کردم، اين خواب ها سيماي علاقه من به خواندن و نوشتن است. البته اين کابوس ها کمي فرق داشتند. مي خواندم، چيزهايي را مي خواندم که مي فهميدم و البته زياد هم معروف نبودند اما قبول مي کردم که دارم مي خوانم. بعدش هنوز بيدار نشده بودم که به خودم مي گفتم نه نمي توانم بخوانم، فقط تصور مي کنم که مي توانم، خواندن چيز ديگري است، خواندن بايد از روي متني حقيقي باشد. اين قدر اين خواب آزارم مي داد تا اينکه کتاب را مي بستم. اما الان گرفتار نوع ديگري از خواب هاي مزاحم شده ام، بايد نوشته يي مبهم را بخوانم، نوشته يي که کلماتش تلوتلو مي خورند و مارپيچي از حروف دارد. کابوس ديگري هم هست. گاهي خواب مي بينم که در «بوئنوس آيرس» گم شده ام. ايستاده ام در تقاطعي از دو خيابان که خوب آنجا را مي شناسم، اما مي دانم و حس مي کنم که گم شده ام. نمي توانم به خانه ام برگردم. اما اين هم دقيقاً همان خواب است. هميشه چيز يکساني است. نه؟ دوستانم هميشه مي گويند که کابوس هايشان هيچ وقت مهم نبوده. در حالي که من هر وقت مي خواهم بخوابم، از دوباره ديدن آن خواب در وحشتم. هميشه و هميشه، همان کابوس. قبلاً همه خواب هايم را براي مادرم تعريف مي کردم، اما بعد از پنج سالگي ديگر اين کار را نکردم. الان او نود و پنج سالش است، کمي دارم سوئيسي حرف مي زنم.۱ آخر تحصيلاتم را در سوئيس به پايان رساندم. الان خيلي پير شده، نه؟ اگر کابوس هايم را برايش تعريف کنم، فکر مي کند که حتماً ديوانه شده ام يا اتفاقي افتاده. نه، الان بيشتر او است که کابوس هايش را برايم تعريف مي کند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-6332190373246984634?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6332190373246984634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6332190373246984634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/10/blog-post_9773.html' title='درباره «الف» اثر بورخس'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8ll7ILeZI/AAAAAAAAAA0/6S0jCHXLfqU/s72-c/borkhes2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-6261303286491863681</id><published>2007-10-24T14:23:00.000+03:30</published><updated>2007-10-24T14:27:19.515+03:30</updated><title type='text'>دوریس لسینگ</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8k_LILeYI/AAAAAAAAAAs/0405D9L4MD8/s1600-h/lessing-nobelprize2007.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124855568708368770" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8k_LILeYI/AAAAAAAAAAs/0405D9L4MD8/s320/lessing-nobelprize2007.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8kr7ILeXI/AAAAAAAAAAk/vMn1IHm_reE/s1600-h/doriss.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_uGiugnItbOw/RxHccBKnGpI/AAAAAAAAAAo/0XJwp4x5UlI/s1600-h/lessing-nobelprize2007.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;بر اساس اعلام موسسه‌ی نوبل، جایزه‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۰۷ به &lt;strong&gt;«دوریس لسینگ»&lt;/strong&gt; نویسنده‌ی انگلیسی اهدا شد. این خبر دقایقی پیش در ساعت دو و نیم عصر به وقت تهران، پنج‌شنبه ۱۹ مهر ماه توسط &lt;a href="http://nobelprize.org/"&gt;سایت رسمی موسس&lt;/a&gt;&lt;a href="http://nobelprize.org/"&gt;ه نوبل&lt;/a&gt; اعلام شد و بسیاری از منتقدان ادبی جهان را شگفت زده کرد، چرا که احتمال رسیدن جایزه به «هاروکی موراکامی» و‌ «فیلیپ راث» بیشتر از «لسینگ» بوده است. با این همه، «دوریس لسینگ» که به قول «لوموند» نام‌اش بیش از صد سال در لیست نهایی نوبل قرار داشت، موفق شد به خاطر سال‌ها تلاش در عرصه‌ی ادبیات و به خصوص ادبیات زنان و مبارزه برای تحقق حقوق زنان این جایزه را از آن خود کند.ساعت سه عصر به وقت تهران برای گفت‌وگو با «لسینگ» اقدام کردم و به همین منظور با «لیزا تامسون» از دوستان صمیمی «لسینگ» و مدیربرنامه‌اش تماس گرفتم. «لیزا» گفت: «تا الان که موفق نشدم به دوریس خبر بدهم چون برای خرید بیرون از خانه رفته و هنوز خبر ندارد که نوبل را برده.» وی اطمینان داد که «لسینگ» از دریافت این جایزه بسیار خوشحال خواهد شد و از این که در ایران به دنیا آمده نیز سرافراز است. «لیزا» تلاش‌اش را خواهد کرد تا پایان روز «دوریس لسینگ» را برای اولین گفت‌وگو با ایران متقاعد کند. ساعت هفت عصر برای بار دوم با «لیزا تامسون» از موسسه‌ی «جاناتان کلوز» تماس گرفتم. این بار گفت که با «لسینگ» حرف زده است. «دوریس لسینگ» این گونه اظهار نظر کرده: «جایزه نوبل معتبرترین و مسحورکننده ترین جایزه است و من بی‌شک مسرورم.»لسینگ ۲۲ اکتبر سال ۱۹۱۹ در کرمانشاه ایران به دنیا آمده و سال ۱۹۲۵ همراه خانواده‌اش به زیمباوه مهاجرت کرده است. وی که به اجبار به مدرسه‌ای کاتولیک رفته بود، در سن پانزده سالگی مدرسه را نیمه رها و از آن به بعد خودآموزی کرد. اولین رمانش در سال ۱۹۴۹ به نام «چمن آواز می‌خواند» در لندن منتشر شد و بعد به اروپا رفت و ساکن انگلستان شد. «دوریس لسینگ» در سال ۲۰۰۱ جایزه‌ی پرنس استریاس اسپانیا را بخاطر دفاع از آزادی و جهان سوم از آن خود کرد، جایزه‌ای که تا به حال به نویسندگان مطرحی همچون گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا و پل آستر اهدا شده است. وی همچنین بخاطر نوشتن کتاب «زیر پوست من» جایزه‌ی «یادمان تیت بلک» را برده و یک بار هم جایزه‌ی ادبیات بریتانیای «دیوید کوهن» را از آن خود کرده است. نام «دوریس لسینگ» امسال نیز در کنار نام نویسندگانی همچون «کارلوس فوئنتس» و «چینوئا آچه‌به» در لیست نهایی جایزه‌ی بوکر قرار داشت، اما این جایزه در نهایت به «آچه‌به» پدر ادبیات مدرن آفریقا رسید. لسینگ به گفته‌ی «لوموند» سال‌ها در لیست نهایی جایزه‌ی نوبل ادبیات بوده است.زندگی داستانی «دوریس لسینگ» را می‌توان به سه بخش عمده تقسیم کرد. بخش اول آن بین سال‌های ۱۹۴۴ تا ۱۹۵۶ است، یعنی زمانی که «لسینگ» همچون بسیاری از نویسندگان دیگر جهان، درگیر کمونیسم شده بود و با تاثیر از نظریات کمونیستی داستان می‌نوشته است. تب کمونیستم در این برهه‌ی زمانی نویسندگان بیشماری را در جهان گریبان‌گیر خود کرد و کمتر نویسنده‌ی مهمی را می‌توان پیدا کرد که در این بازه‌ی زمانی مستقل عمل کرده باشد. دومین بخش زندگی داستانی «لسینگ» به سال‌های ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۹ بر می‌گردد. در این دوره‌ به موضوعات روانشناختی علاقه‌مند شد و انعکاس دغدغه‌های اجتماعی در آثارش به خوبی دیده می‌شود و پس از این دوره بخش سوم زندگی داستانی او شروع می‌شود، بخشی که بیشتر به جهان‌بینی صوفیست‌ها روی آورد و در عین حال به داستان‌های علمی و تخیلی هم علاقه‌مند شد.بخش زیادی از زندگی «دوریس لسینگ» به فعالیت در حوزه‌های فمینیستی مربوط می‌شود. «لسینگ» به اعتقاد بسیاری مهم‌ترین چهره‌ی ادبی فمینیستی بین نویسندگان معاصر است. کتاب «دفترچه‌ی طلایی» وی یکی از متون کلاسیک مکتب فمینیسم به حساب می‌آید. با این همه، «دوریس لسینگ» خود از اینکه نویسنده‌ی فمینیست به حساب بیاید، بیزار است و در همین رابطه در سال ۱۹۸۲ به «نیویورک تایمز» می‌گوید: «فمینیست‌ها از من می‌خواهند که مثل شاهد برایشان عمل کنم. آن‌ها انتظار دارند که من بیایم و بگویم، خواهرانم ، من در این ستیز شانه به شانه‌ی شما تا به سوی فجر پیروزی ایستاده‌ام، تا جایی که این مردهای حیوان صفت نباشند. آیا واقعا آن‌ها انتظار چنین عبارت‌های عوام‌فریبانه‌ای دارند؟ من با کمال تاسف باید بگویم که بله همین طور است.» «دوریس لسینگ» خواسته با ناخواسته به‌عنوان یکی از پیشروان نهضت فمینیسم در ادبیات معاصر شناخته می‌شود و همین امر نام‌اش را سال‌های متمادی در لیست نامزدان جایزه‌ی نوبل ادبیات قرار داده است.«لوموند» در ابتدای گفت‌وگویی که این هفته با «لسینگ» انجام داده می‌نویسد: «لسینگ همیشه نگاه تیز و روشنی دارد، نگاهی که این توانایی را دارد تا در یک ثانیه کنایه‌آمیز و سرد بشود... چند سانتیمتری کوتاه قد شده اما دوریس لسینگ‌ای که سه هفته‌ی دیگر در ۲۲ اکتبر هشتاد و هشت ساله می‌شود، هیچ گاه پیر نشده و از هستی هم نمی‌ترسد. روحیه‌ی مبارزه‌جویانه‌اش هم هنوز سالم و سر حال است.» لوموند در ادامه به پنجاه عنوان کتابی اشاره می‌کند که لسینگ در طول این سالیان نوشته است و به این موضوع اشاره می‌کند که نام لسینگ سال‌ها در لیست نهایی نوبل ادبیات بوده است اما از آن جا که این جایزه کمی هم سیاسی عمل می‌کند، لسینگ تا به حال موفق نشده این جایزه را از آن خود کند. به اعتقاد لوموند لسینگ سیاست را با نگاهی طعنه‌آمیز می‌نگرد و آن را مسخره می‌کند. وی در این مصاحبه از تونی بلر به عنوان یک کوتوله نام می‌برد و درباره‌ی رئیس جمهور جدید فرانسه می‌گوید:«نمی‌دانم. اما شاید او هم کوتوله باشد.» لسینگ درباره‌ی بازه‌ی خاصی از زندگی‌ خود به لوموند می‌گوید: «نمی‌توانم از سال‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ حرف بزنم، آدم‌هایی که من آن موقع می‌دیدم، همه هم‌عصران من هستند و هیچ وقت جرات نکردم آن‌ها را وارد داستان‌هایم کنم. من سال‌های شصت را در کتاب‌هایم نیاورده‌ام.» لسینگ همچنین نظرش را درباره‌ی کتاب‌های بیوگرافی به لوموند اینطور بیان می‌کند: «زندگی واقعی یک نویسنده نمی‌تواند توسط یک نویسنده‌ی دیگر فهمیده شود.»«دوریس لسینگ» از نویسندگانی‌است که سال‌ها پیش آثارش در فرانسه مورد استقبال قرار گرفته است. «دفترچه‌ی طلایی» از معروف‌ترین کتاب‌های «لسینگ» است که سال ۱۹۷۶ به فرانسه ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. نه سال پس از انتشار این کتاب در فرانسه و همچنین ترجمه‌ی دیگر آثارش به فرانسه ماهنامه‌ی «مگزین لیته‌رر» در سال ۱۹۸۵ به سراغ او رفت و مصاحبه‌ی مفصلی با وی انجام داد. «مگزین لیته‌رر» این گفت‌وگو را برای دومین بار دسامبر سال گذشته در ویژ‌ه‌نامه‌ی چهل‌سال ادبیات به مناسبت چهلمین سال انتشار مجله برای بار دوم منتشر کرد. «دوریس لسینگ» در این گفت‌وگو به «مگزین لیته‌رر» می‌گوید: «وقتی دفترچه‌ی قرمز را می‌نوشتم چهل سالم بود. دوره‌ای که افسردگی سیاسی حاکم بود و من هم دور و اطرافم هر کسی را می‌دیدم از این جریان متاثر بود. بعد من همه‌اش به این بیماری عمومی فکر می‌کردم و فهمیدم که دلیلش این است که ما زندگی‌مان را می‌گذاریم یک طرف و ذهنیت سیاسی‌مان را هم می‌گذاریم طرف دیگر.» دوریس لسینگ درباره‌ی نویسندگی به «مگزین لیته‌رر» می‌گوید: «پروست را در نظر بگیرید که یکی از نویسندگان محبوب من است، او سیمای خسته‌ی جامعه‌ی خودش را به تصویر کشید و این را توسط شخصیت‌ها و توجه به یک طبقه اجتماعی انجام داد. او نشان داد که یک طبقه اجتماعی چگونه می‌تواند گرفتار اشرافیت و تبعاتش بشود. همین ماجرا در بودنبروک‌های توماس مان هم اتفاق می‌افتد. یا همان چیزی که در ادبیات روس قبل از شوروی، و بدون در نظر گرفتن چخوف، یعنی تولستوی، داستایوفسکی و تورگنیوف هم اتفاق می‌افتد&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-6261303286491863681?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6261303286491863681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/6261303286491863681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/10/blog-post_7921.html' title='دوریس لسینگ'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8k_LILeYI/AAAAAAAAAAs/0405D9L4MD8/s72-c/lessing-nobelprize2007.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-4920754609865791906</id><published>2007-10-24T14:14:00.000+03:30</published><updated>2007-10-24T14:21:05.691+03:30</updated><title type='text'>كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند!ا</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8jcLILeUI/AAAAAAAAAAM/Om0c55r2VVA/s1600-h/1001BooksYouMustRead.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124853867901319490" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8jcLILeUI/AAAAAAAAAAM/Om0c55r2VVA/s320/1001BooksYouMustRead.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند!ا-------------------------------------------------------------------------&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_uGiugnItbOw/Rws-ebV15EI/AAAAAAAAAAU/yJxr6oGZ_DU/s1600-h/1001BooksYouMustRead.jpg"&gt;&lt;/a&gt;-------شماره هایی که در سمت راست نوشته شده همان شماره هایی است که در کتاب اصلی آمده است ، حالا روی چه حسابی این ترتیب را چیده اند.... نمی دانم اگر شما سر در آوردید به ما هم بگوئید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این لیست را از روی کتاب روبرو نوشته ام...ا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;پس اين شما و اين فهرست "220 كتابي كه بايد تا پيش از مرگ خواند: ا1- هرگز رهايم مكن - كازوئو ايشيگورو (ققنوس) -19- &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ماجراي عجيب سگي در شب - مايك هادون (افق )50-سور بز - ماريو وارگاس يوسا (علم)52- شيطان و دوشيزه پريم - پائولو كوئيلو (كاروان)57- بي‌خبري - ميلان كوندرا (روشنگران)63- آدمكش كور - مارگارت آتوود (ققنوس)70- تيمبوكتو - پل استر (افق)89- ساعتها - مايكل كانينگهام (كاروان)90- ورونيكا تصميم مي‌گيرد بميرد - پائولو كوئيلو (كاروان)92- خداي چيزهاي كوچك - آرونداتي روي (علم)93- خاطرات يك گيشا - آرتور گلدن (سخن)145- عروس فريبكار - مارگارت اتوود (ققنوس)155- جاز - توني موريسون (آفرينه)189- بيلي بت‌گيت - اي.ال. دكتروف (طرح‌‌نو)190- بازمانده روز - كازوئو ايشيگورو (كارنامه)194- تاريخ محاصره ليسبون - خوزه ساراماگو (علم)195- مثل آب براي شكلات - لورا اسكوئيل (روشنگران)215- كبوتر - پاتريك زوسكيند (مركز)219- سه گانه نيويورك - پل استر (افق)223- دلبند - توني موريسون (روشنگران و چشمه)236- عشق در زمان (سال‌هاي) وبا - گابريل گارسيا ماركز (ققنوس)242- سرگذشت نديمه - مارگارت اتوود (ققنوس)251- سال مرگ ريكاردو ريش - خوزه ساراماگو (هاشمي)252- عاشق - مارگاريت دوراس (نيلوفر)253- امپراطوري خورشيد - جي.جي. بالارد (چشمه)256- بار هستي - ميلان كوندرا (گفتار / قطره)266- زندگي و زمانه مايكل ك - جي.ام. كوتسيا (فرهنگ نشر نو)274- منظره پريده رنگ تپه‌ها - كازوئو ايشي گورو (نيلا)276- خانه ارواح - ايزابل آلنده (قطره)286- آوريل شكسته - اسماعيل كاداره (مركز)287- در انتظار بربرها - جي.ام. كوتسيا (پلك)294- نام گل سرخ - اومبرتو اكو (شباويز)294- كتاب خنده و فراموشي - ميلان كوندرا (روشنگران)300- اگر شبي از شبهاي زمستان مسافري - ايتالو كالوينو (آگاه)322- آماتورها - ريچارد بارتلمي (كلاغ سفيد)331- برج - جي.جي. بالارد (چشمه)335- رگتايم - اي. ال دكتروف (خوارزمي)324- پاييز پدرسالار - گابريل گارسيا ماركز (حكايتي ديگر)338- آبروي از دست رفته كاترينا بلوم - هاينريش بل (نيلوفر)346- مامور معتمد - گراهام گرين (نيلوفر)349- سولا - توني موريسون (قله)350- شهرهاي نامرئي - ايتالو كالوينو (باغ نو / پاپيروس)359- سيماي زني در ميان جمع - هاينريش بول (آگاه)365- آبي‌ترين چشم - توني موريسون (ويستار)366- ترس دروازه‌بان از ضربه پنالتي - پتر هاندكه (فصل سبز)375- سلاخ‌خانه شماره 5 - كورت ونه‌گات (روشنگران و مطالعات زنان)389- 2001، يك اديسه فضايي - آرتور سي. كلارك (نقطه)390- آيا آدم مصنوعي‌ها خواب گوسفند برقي مي‌بينند؟ - فيليپ ك. ديك (روشنگران)393- در قند هندوانه - ريچارد براتيگان (چشمه)399- صد سال تنهايي - گابريل گارسيا ماركز (اميركبير)400- مرشد و مارگاريتا - ميخائيل بولگاكف (فرهنگ نشر نو)402- شوخي - ميلان كوندرا (روشنگران)410- نايب كنسول - مارگاريت دوراس (نيلوفر)424- شيدائي لول و. اشتاين - مارگاريت دوراس (نيلوفر)427- گهواره گربه - كورت ونه‌گات (افق)433- حباب شيشه - سيلويا پلات (نشر باغ)436- پرواز بر فراز آشيانه فاخته - كن كيسي (هاشمي)439- منطقه مصيبت‌زده شهر - جي.جي. بالارد (جوانه رشد)441- هزارتوهاي بورخس - خورخه لوئيس بورخس (كتاب زمان)445- فرني و زوئي - جي.دي. سالينجر (نيلا)448- سولاريس - استانسيلاو لم (فارياب)449- موش و گربه - گونتر گراس (فرزان روز)462- طبل حلبي - گونتر گراس (نيلوفر)466- بيليارد در ساعت نه و نيم - هاينريش بل (سروش)468- يوزپلنگ- جوزپه تومازي دي لامپه دوزا (ققنوس)472- همه چيز فرو مي‌پاشد - چينوا آچيه (جوانه رشد / سروش / آستان قدس رضوي)485- پنين - ولاديمير ناباكوف (شوقستان)486- دكتر ژيواگو - بوريس پاسترناك (ساحل)494- ارباب حلقه‌ها - جي. آر. آر. تالكين (نگاه)495- معماي آقاي ريپلي - پاتريشيا هاي اسميت (طرح نو)499- آمريكايي آرام - گراهام گرين (خوارزمي)500- آخرين وسوسه مسيح - نيكوس كازانتزاكيس (نيلوفر)503- سلام بر غم - فرانسواز ساگان (هرم)508- سالار مگس‌ها - ويليام گلدينگ (رهنما)511- خداحافظي طولاني - ريموند چندلر (روزنه‌كار)519- قاضي و جلادش - فردريش دورنمات (ماهي)521- مرد پير و دريا - ارنست همينگوي (نگاه)522- شهود - فلنري اوكانر (نشر نو)525- مالون مي‌ميرد - ساموئل بكت (پژوهه)527- امپراطوري كهشكشانها (سه كتاب) - ايزاك آسيموف (شقايق)529- ناطوردشت - جي.دي. سالينجر (نيلا)530- انسان طاقي - آلبر كامو (قطره)535- مرد سوم - گراهام گرين (برگ / ني)539- من، روبوت - ايزاك آسيموف (پاسارگاد)547- 1984 - جورج اورول (نيلوفر)559- طاعون - آلبر كامو (نيلوفر)564- قلعه (مزرعه) حيوانات - جورج اورول (جامي)551- جان كلام - گراهام گرين (نيلوفر)569- مسيح هرگز به اينجا نرسيد - كارلو لوي (هرمس)570- لبه تيغ - ويليام سامرست موام (فرزان روز)579- بيگانه - آلبر كامو (نيلوفر)589- جلال و قدرت - گراهام گرين (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي)592- خوشه‌هاي خشم - جان استاين‌بك (اميركبير)574- شازده كوچولو - آنتوان دو سنت اگزوپري (اميركبير)576- بازي مهره شيشه‌اي - هرمان هسه (فردوس)578- برخيز اي موسي - ويليام فاكنر (نيلوفر)587- زنگها براي كه به صدا در مي‌آيند - ارنست همينگوي (صفي عليشاه)599- خواب گران - ريموند چندلر (كتاب ايران)602- تهوع - ژان پل سارتر (نيلوفر)603- ربه‌كا - دافنه دو موريه (جامي / جاويدان)605- صخره برايتون - گراهام گرين (ثالث)606- ينگه دنيا - جان دس‌پس (هاشمي)608- موشها و آدمها - جان استاين‌بك (اساطير)610- هابيت - جي. آر. آر. تالكين (پنجره)611- سال‌ها - ويرجينيا وولف (اميركبير)615- داشتن و نداشتن - ارنست همينگوي (اميركبير)619- بر باد رفته - مارگارت ميچل (نگاه)622- ابشالوم، ابشالوم - ويليام فاكنر (نيلوفر)628- آنها به اسبها شليك مي‌كنند - هوراس مكوي (باغ نو / نشر نو)643- اتوبيوگرافي آليس بي. تكلاس - گرترود استاين (آگاه)648- سفر به انتهاي شب - لوئي فردينان سلين (جامي)649- دنياي قشنگ نو - آلدوس هاكسلي (نيلوفر)654- امواج - ويرجينيا وولف (مهيا)655- كليد شيشه‌ي - داشيل همت (روزنه‌كار)663- وداع با اسلحه - ارنست همينگ‌‌وي (نيلوفر)664- خرمن سرخ - داشيل همت (روزنه‌كار)667- در غرب خبري نيست - اريك ماريا رمارك (جويا / ناهيد)671- خشم و هياهو - ويليام فاكنر (نگاه)675- ارلاندو - ويرجينيا وولف (اميركبير)683- ناديا - آندره برتون (افق)684- گرگ بيابان - هرمان هسه (اساطير)685- در جستجوي زمان از دست رفته - مارسل پروست (مركز)686- به سوي فانوس دريايي - ويرجينيا وولف (نيلوفر)688- آمريكا - فرانتس كافكا (هاشمي)691- قصر - فرانتس كافكا (نيلوفر)692- شوايك - ياروسلاو هاشك (چشمه)698- خانم دالو ري - ويرجينيا وولف (رواق زمان نو)699- گتسبي بزرگ - اف. اسكات فيتز جرالد (نيلوفر)701- محاكمه - فرانتس كافكا (نيلوفر)704- بيلي باد ملوان - هرمان ملويل (فردا)706- كوه جادو - توماس نان (نگاه)707- ما - يوگني زامياتين (نشر ديگر)714- گاردن پارتي - كاترين منسفيلد (خانه آفتاب)717- سيذارتا - هرمان هسه (اساطير)722- ببيت - سينكلر لوييس (نيلوفر چشمه)724- روباه - دي.اچ.لارنس (باغ نو)726- عصر بيگناهي - اديت وارتون (جار / فاخته)736- چهره مرد هنرمند در جواني - جيمز جويس (نيلوفر)741- پايبنديهاي انساني - ويليام سامرست موام (چشمه)746- روزالده - هرمان هسه (دبير)750- مرگ در ونيز - توماس مان (نگاه)757- مارتين ايدن - جك لندن (تندر)762- پاشنه آهنين - جك لندن (نشر خيزاب)765- مادر - ماكسيم گوركي (هيرمند)766- مامور سري - جوزف كنراد (بزرگمهر)780- دل تاريكي - جوزف كنراد (نيلوفر)781- درنده باسكرويل - سر آرتور كونان دويل (هرمس)782- بودنبروك‌ها (زوال يك خاندان) - توماس مان (ماهي)785- لرد جيم - جوزف كنراد (نيلوفر)795- كجا مي‌روي - هنريك سينكويچ (سمير)797- ماشين زمان - هربرت جورج ولز (انتشارت علمي و فرهنگي)799- جود گمنام - تامس هاردي (گل مريم / شقايق)808- تس - تامس هاردي (دنياي نو)809- تصوير دوريان گري - اسكار وايلد (دبير / كمانگير)813- گرسنه - كنوت هامسون (نگاه)824- ژرمينال - اميل زولا (نيلوفر)825- ماجراهاي هاكلبري فين - مارك تواين (خوارزمي)826- بل آمي - گي دو موپوسان (مجيد)829- مرگ ايوان ايليچ - لئون تولستوي (نيلوفر)831- جزيره گنج - رابرت لوئي استيونسون (هرمس)837- برادران كارامازوف - فئودور داستايوسكي (ناهيد)839- بازگشت بومي - تامس هاردي (نشر نو)840- آنا كارنينا - لئون تولستوي (نيلوفر)842- خاك بكر - ايوان‌سرگي‌يويچ تورگنيف (اميركبير)844- دست تكيده - تامس هاردي (تجربه)846- بدور از مردم شوريده - تامس هاردي (نشر نو)848- دور دنيا در هشتاد روز - ژول ورن (دنياي كتاب)853- مديل مارچ - جورج اليوت (دنياي نو)857- جنگ و صلح - لئون تولستوي (نيلوفر)858- تربيت احساسات - گوستاو فلوبر (مركز)861- ابله - فئودور داستايوسكي (چشمه)862- ماهسنگ (سنگ ماه) - ويلكي كالينز (سنبله / مجرد)863- زنان كوچك - لوئييز مي آلكوت (قدياني)866- سفر به مركز زمين - ژول ورن (دنياي كتاب)867- جنايت و مكافات - فئودور داستايوسكي (خوارزمي)868- آليس در سرزمين عجايب - لوئيس كارول (مركز)871- يادداشتهاي زيرزميني - فئودور داستايوسكي (علمي و فرهنگي)873- بينوايان - ويكتور هوگو (جاويدان / اميركبير / توسن)874- پدران و پسران - تورگنيف (علمي و فرهنگي)875- سيلاس ماينر - جورج اليوت (دنياي نو)876- آرزوهاي بزرگ - چارلز ديكنز (علمي و فرهنگي)879- آسياب كنار فلوس (آسياب رودخانه فلاس) - جورج اليوت (نگاه / واژه)883- داستان دو شهر - چارلز ديكنز (فرزان روز)884- ابلوموف - ايوان گنچاروف (اميركبير)886- مادام بواري - گوستاو فلوبر (مجيد)891- ويلت - شارلوت برونته (پيمان)893- كلبه عمو توم - هريت بيچر استو (اميركبير)896- موبي‌ديك - هرمان ملويل (اميركبير)898- ديويد كاپرفيلد - چارلز ديكنز (اميركبير)902- بلنديهاي بادگير - اميلي برونته (نگاه)903- آگنس گري - آن برونته (آفرينگان)904- جين اير - شارلوت برونته (جامي)906- كنت مونت كريستو - الكساندر دوما (هرمس)908- سه تفنگدار - الكساندر دوما (هرمس / زرين، گوتنبرگ)912- آرزوهاي بر باد رفته - انوره دو بالزاك (اميركبير)918- اوليور تويست - چارلز ديكنز (مركز)920- بابا گوريو - اونوره دو بالزاك (ققنوس)921- اوژني گرانده - اونوره دو بالزاك (جاده ابريشم / سپيده)922- گوژپشت نوتردام - ويكتور هوگو (جاودان خرد)923- سرخ و سياه - استاندال (نيلوفر)930- آيوانهو - سر والتر اسكات (توسن)933- وسوسه - جين اوستين (اكباتان)936- اما - جين اوستين (فكر روز)937- پارك منسفيلد - جين اوستين (كوشش)938- غرور و تعصب - جين اوستين (نشر ني)940- عقل و احساس - جين اوستين (نشر ني)953- زندگاني و عقايد آقاي تريسترام شندي - لارنس اشترن (تجربه)955- اعترافات - ژان ژاك روسو (نيلوفر)959- رنج‌هاي ورتر جوان - يوهان ولف‌گانگ فون گوته (موسسه نشر تير)966- اميل: رساله‌اي در باب آموزش و پرورش - ژان ژاك روسو (ناهيد)967- برادرزاده رامو - دنيس ديدرو (البرز)970- كانديد - ولتر (جوانه توس / دستان / بهنود)975- سرگذشت تام جونز: كودك سر راهي - هنري فيلدينگ (نيلوفر)983- سفرهاي گاليور - جوناتان سويفت (انتشارات علمي و فرهنگي)987- رابينسون كروزوئه - دانيل دفو (جامي)992- دن كيشوت - سر وانتس (روايت + نيل)996- هزار و يكشب - عبداللطيف تسوجي تبريزي (هرمس)1001- حكايتهاي ازوپ - ازوپ (هرمس)&lt;br /&gt;موفق باشید. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-4920754609865791906?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/4920754609865791906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/4920754609865791906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/10/blog-post_1877.html' title='كتابهايي كه بايد پيش از مرگ خواند!ا'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8jcLILeUI/AAAAAAAAAAM/Om0c55r2VVA/s72-c/1001BooksYouMustRead.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-164034155248645993.post-5294728991618529839</id><published>2007-10-24T14:12:00.000+03:30</published><updated>2009-09-06T12:21:39.531+04:30</updated><title type='text'>سالینجر</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8j47ILeVI/AAAAAAAAAAU/bKi38dUoKL4/s1600-h/salinjer.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5124854361822558546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8j47ILeVI/AAAAAAAAAAU/bKi38dUoKL4/s320/salinjer.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سالينجر، داستان‌نويس آمريكايی بين سال‎ سالینجر ، داستان نویس آمریکایی بین سالهای ۵۹-۱۹۴۸ يك رمان و چند مجموعه داستان كوتاه منتشر كرد. مشهورترين اثر او «ناطور دشت» (۱۹۵۱) است، داستانی درباره پسربچه مدرسه‌ای ياغی و تجربيات آرمان گرايانه‌اش در نيويورك: «چيزی كه من رو ديوونه می‌كنه كتابيه كه وقتی خوندی‌ش، آرزو كنی نويسنده‎اش دوست صميمي‌ت باشه تا هر وقت كه دلت خواست بتونی بهش تلفن كني.&lt;br /&gt;هر چند، اين زياد اتفاق نمی‌افته.» "هولدن كالفيلد، ناطور دشت"ا&lt;br /&gt;جي.دي.سالينجر در يك منطقه آپارتمانی شيك در منهتن نيويورك به دنيا آمد و بزرگ شد. او پسر يك يهودی موفق وارد كننده‌ی پنير كاشر و همسر ايرلندي-اسكاتلندی‌اش بود. در دوران كودكي، جروم جوان را سانی صدا می‌كردند. خانواده آپارتمان زيبايی در خيابان پارك داشتند. پس از مطالعات بی‌قرار در مدرسه ابتدايي، او را به دانشكده نظامی «فورچ والي» فرستادند كه برای مدت كوتاهی در آن‎جا شركت كرد. دوستان او در اين دوره هوش طعنه‌آميز او را به ياد می‌آورند. در ۱۹۳۷ وقتی ۱۸-۱۹ ساله بود، ۵ ماه را در اروپا گذراند. از ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ در كالج اورسينوس و دانشگاه نيويورك مشغول مطالعه بود. عاشق «اونا اونيل» شد و تقريبا هر روز برای او نامه نوشت و بعدها زمانی كه اونيل با چارلز چاپلين كه بسيار از او مسن‎تر بود ازدواج كرد، شوكه شد.در ۱۹۳۹ سالينجر در يك كلاس داستان كوتاه نويسی در دانشگاه كلمبيا تحت نظر ويت برنت ـ بنيانگذار و ويراستار مجله‌ی "داستان" - شركت كرد. در جريان جنگ جهانی دوم به پياده نظام فرستاده شد و در ماجرای حمله‌ی نورماندی درگير شد. همراهان سالينجر از او به عنوان فردی بسيار شجاع و يك قهرمان باهوش ياد می‌كنند. در طول اولين ماه‎های اقامتش در پاريس، سالينجر تصميم به نوشتن داستان گرفت و در همان جا ارنست همينگوی را ملاقات كرد. او هم‌چنين در يكی از خونين‎ترين بخش‎های جنگ در هورتگن والدهم ـ يك جنگ بی‌فايده ـ گرفتار شد و وحشت‎های جنگ را به چشم خود ديد.در داستان تحسين‌شده‌ی او «به ازمه، با عشق و نکبت» او يك سرباز آمريكايی بسيار خسته و رنج‌ديده را تصوير می‌كند كه رابطه‎ای را با يك دختر ۱۳ ساله‌یبريتانيايی آغاز می‌کند که به او كمك دوباره جرعه‎ای از زندگی را بچشد. خود سالينجر بنا بر بيوگرافی نوشته «يان هميلتون» مدتی به دليل فشارهای روانی بستری و تحت درمان بوده است. پس از خدمت در ارتش (۱۹۴۲ تا ۱۹۴۶) خودش را وقف نوشتن كرد. او با ديگر نويسندگان مشتاق پوكر بازی می‌كرد، اما به عنوان يك شخصيت تند مزاج كه هميشه بازی را می‌برد به حساب می‌آمد. او همينگوی و اشتاين‎بك را نويسندگان درجه دوم می‌دانست اما ملويل را ستايش می‌كرد. در ۱۹۴۵ سالينجر با يك زن فرانسوی به نام سيلويا كه پزشك بود ازدواج كرد. آنها بعدها از هم جدا شدند و سالينجر با كلاير داگلاس دختر منتقد هنری انگليسی رابرت لنگتون داگلاس ازدواج كرد. اين ازدواج هم در سال ۱۹۶۷ زمانی كه سالينجر به دنيای شخصی خود پناه برد و اين فقط ذن بودايی بود كه توسعه پيدا می‌كرد، به طلاق انجاميد.داستان‎های اوليه سالينجر در مجله‌هايی مثل «داستان» ظاهر شدند. در حالی كه اولين داستان‎های مهم او در ۱۹۴۵ در «Saturday Evening Post» و «esquire» منتشر شد و بعد از آن در نيويورکر كه تقريبا همه كارهای بعدی او را منتشر کرد. در ۱۹۴۸ «يك روز خوش برای موزماهي» را منتشر شد و «سيمور گلس» را كه خودكشی كرد معرفی کرد. اين از اولين ارجاعات به خانواده گلس بود كه داستان‎هايشان بدنه اصلی نوشته‎های سالينجر را تشكيل می‌دادند. چرخه گلس در مجموعه‎های «فرانی و زوئي» (۱۹۶۱)، «تيرهای سقف را بالاتر بگذاريد، نجاران (۱۹۶۱) و «سيمور: پيشگفتار »(۱۹۶۱) ادامه پيدا كرد. بسياری از داستان ها را «بادی گلس» روايت می‌کند.«هپ ورث، ۱۶، ۱۹۴۲» به شكل يك نامه از يك كمپ تابستانی نوشته شده است كه در آن سيمور ۷ ساله پرتره‎ای از خودش و برادر كوچكترش بادی مجسم می كند.«هنگامی كه به عقب نگاه می‌كنم، به عقب گوش می‌دهم، در حدود ۶ تا يا كمی بيشتر شاعر اصيل در آمريكا داشته‎ايم البته در كنار چندين و چند شاعر عجيب و غريب با استعداد خداداد و (خصوصا در دوره مدرن) با تعداد زيادی از سبك‎های منحرف بسيار جالب ديده می‌شود. حالا چيزی شبيه يك محكوميت حس می كنم كه ما فقط ۳ يا ۴ شاعر واقعا غير قابل چشم پوشی داريم و فكر می‌كنم كه سيمور نهايتا در ميان آن ۳-۴ نفر قرار می گيرد.» (از سيمور: پيشگفتار)۲۰ داستان از Collier, Saturday Evening Post, Esquire, Good Hosekeeping, Cosmopolitan و NewYorker بين سالهای ۴۱ تا ۴۸ در كتابی با عنوان «داستان‎های كامل انتخاب نشده از جي.دي.سالينجر» ( ۲ جلد) در سال ۱۹۷۴ وارد بازار شد. بسياری از آن‌ها منعكس‌كننده‌ی دوران خدمت خود سالينجر در ارتش بود. بعدها سالينجر تاثيرات هندو ـ بودايی بر خود پذيرفت. او به يك مريد بسيار دو آتشه‌ی «بشارت‎های سيری راماكريشنا» شد كه در مورد مطالعه تصوف و عرفان هندو بودايی بود که سوامی نيخيلاناندا و جوزف كمپبل آن‎ها را به انگليسی ترجمه کرده بودند.اولين رمان سالينجر، ناطور دشت، به سرعت به عنوان كتاب برگزيده باشگاه كتاب ماه انتخاب شد و تحسين‎های گسترده بين‎المللی را نصيب خود ساخت. هنوز هم ساليانه در حدود ۲۵۰۰۰۰ نسخه فروش دارد. سالينجر زياد برای اهداف تبليغاتی فعاليت نكرد و حتی عنوان کرد كه عكسش نبايد در كتاب استفاده شود.اولين نقدها بر كتاب متفاوت بودند، هرچند كه بيشتر منتقدان آن را درخشان خواندند. رمان اسمش را از جمله‎ای از رابرت برنز می‌گيرد كه در رمان هولدن كالفيلد، شخصيت اول داستان، آن را به اشتباه نقل می‌كند در حالی كه خود را به عنوان «ناطور دشت» می‌بيند كه بايد بچه‎های دنيا را از فروافتادن از يك «صخره مسخره» محافظت كند.داستان به صورت مونولوگ و با زبان عاميانه زنده نوشته شده است. قهرمان بی‌قرار ۱۶ ساله ـ همان طور كه خود سالينجر در جوانی بی‌قرار بود ـ در طول تعطيلات كريسمس از مدرسه به نيويورك فرار می‌كند تا خودش را پيدا كند و برای اولين بار رابطه‌ی جنسی را تجربه کند. او شب را با رفتن به يك باشگاه شبانه سپری می‌كند، يك ملاقات ناموفق با يك فاحشه دارد و روز بعد يكی از دوست دخترهای قديمی‌اش را ملاقات می‌كند. پس از اين كه مست می‌كند به خانه می‌رود. معلم قديمی مدرسه هولدن به او پيشنهاد رابطه همجنس‎گرايانه می‌دهد. خواهرش را ملاقات می‌كند تا به او بگويد كه می‌خواهد خانه را ترك كند و يك شكست روانی را تجربه می‌كند. طنز رمان آن را در جايگاه سنتی مارک تواين در كارهايی كلاسيكش مثل ماجراهای هكلبری فين و تام ساير قرار می‌دهد اما نگاهش به دنيا خالی از اوهام و غفلت‎های آن‎هاست. هولدن همه چيز را ساختگی می‌خواند و در جستجوی صميميت و صداقت است. هولدن ارائه دهنده قهرمان اوليه با وحشت‎های دوران جوانی و بلوغ است اما پر از زندگی و از لحاظ ادبی نقطه مقابل بزرگ «ورتر جوان» گوته است.هر از چند گاه شايعاتی پخش می‌شوند كه سالينجر رمان ديگری منتشر خواهد كرد يا اين‎كه دارد با استفاده از نام مستعاری شايد مثل «توماس پينچون» كتاب منتشر می‌كند. «من توجه كرده‎ام كه يك هنرمند واقعی از هر چيزی بيشتر زنده می‌ماند. با ترديد می‌گويم حتی بيشتر از ستايش.» اين را سالينجر در سيمور: پيشگفتار می‌گويد. از اواخر دهه ۶۰ او از تبليغات دوری كرده است. روزنامه‎ها تصور می‌كنند چون او مصاحبه نمی‌كند چيزی برای پنهان كردن دارد. در ۱۹۶۱, مجله تايمز، گروهی از خبرنگاران را برای بررسی و تحقيق در مورد زندگی خصوصی سالينجر ارسال كرد. «من نوشتن را دوست دارم. من عاشق نوشتن هستم. اما فقط برای خودم و برای رضايت خودم می‌نويسم.» سالينجر اين را در ۱۹۷۴ به خبرنگار نيويورک تايمز گفت. با اين وجود بر اساس حرف‎های جويس مينراد، كه برای مدتی طولانی از دهه ۱۹۷۰ به نويسنده نزديك بود، سالينجر هنوز هم می‌نويسد اما هيچ كس اجازه ندارد كار او را ببيند. مينراد ۱۸ ساله بود كه نامه‎ای از نويسنده دريافت كرد و پس از يك مكاتبه پرشور پيش سالينجر رفت.بيوگرافی بدون اجازه‎ی يان هميلتون از سالينجر زمانی كه نويسنده استفاده‌ی گسترده از نقل قول‎های نامه‎های خصوصی‌اش را نپذيرفت، دوباره نوشته شد. نسخه جديد «در جستجوی جی.دی.سالينجر» در ۱۹۸۸ وارد بازار شد. در ۱۹۹۲ خانه Cornish سالينجر آتش گرفت اما او از دست خبرنگارانی كه فرصتی برای مصاحبه با او پيدا كرده بودند، فرار كرد. در اواخر دهه ۱۹۸۰ سالينجر با كالين اونيل ازدواج كرد. داستان مينراد از رابطه‌اش با سالينجر در اكتبر ۱۹۹۸ با نام خانه ما در دنيا روانه بازار شد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/164034155248645993-5294728991618529839?l=2ketab.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/5294728991618529839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/164034155248645993/posts/default/5294728991618529839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2ketab.blogspot.com/2007/10/blog-post_24.html' title='سالینجر'/><author><name>hamid</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11751458842921260703</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_w-573WKBn-4/Rx8j47ILeVI/AAAAAAAAAAU/bKi38dUoKL4/s72-c/salinjer.jpg' height='72' width='72'/></entry></feed>
